دنیای ادبیات خیلی عجیبه. مثلاً من الآن یهویی و خیلی بیربط، یاد این ذمّ یا دیسِ تاریخی ادیبالممالک فراهانی افتادم. ماجراش از این قراره که برای عرض شکایت، نزد مستشار عدلیه میره اما وزیر دربار، مانع ورودش میشه و میگه مستشار رفته شکار. ادیبالممالک هم فیالبداهه این شعر رو میسراید و میده به وزیر میگه بده به مستشار. حقیقتاً قیافهی وزیر، بعد از خوندن این شعر دیدن داشته:
ز من ای صبا نهانی تو به مستشار برگو
سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
خبر از وزیر جستم که نبود در رکابت
تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی
@MahboubeMan
Post #4947
161
- 😁 16
- 👍 1