🕯: در شبی تار در غمی میسوختم
در خیالم فکر بد میدوختم
تقی زد به پنجره وارد شد
به احترامش فکرم ساکت شد
بال خود بر رخ کشید،قلب من تیری کشید
نزدیک شد،چرخی زد
انگار به بوم خالی ام رنگی زد
گویی هوش و حواسم پرید
بس که زیبا بود دو بال او سفید
ناگهان شعله گرفت بر بالش
کمی سوخت ظرافت دستانش
دید بال خود وانگهی خشمگین شد
دلم از تندی لفظش بسی خونین شد
رفت و تنها رهانید مرا
وانگهی افکار بد بلعید مرا
..
از وجودم پیله ای بافتم،بر پیش خود اوردمت
جنسم ابریشم نبود،بیشتر از آن آزردمت
از وجودم اتشی از بهر تو افروختم
دیدمت که برمیگردی،پروانه ی من
دیر رسیدی سوختم
-آتنا
Post #57
418
- ❤🔥 3