پس هنگامی که اسب سفید و زیبا پایش لنگ شد؛
دیگر نمیتوانست راه برود و لنگ لنگان ادامه میداد و رنج میکشید.
مَرد یا باید رنج اسبش را میدید یا رنجش را پایان میداد.
همانا که تفنگ را به سمت سر اسب نشانه گرفت، نتوانست به چشمهایش بنگرد؛
نتوانست در چشمهایش روزهای چابک سواری با اسب را، در دشتهای سبز نبیند.
چشمانش را بست و فقط شلیک کرد، تن بیجان اسب روی زمین افتاد.
اسب مُرد، اما روح مَرد نیز مُرد.
مرثیهای برای یار نجیبش خواند، اما تنها زوزه باد در گوش و بوی خون به مشام میرسید.
گلوله مجبور به پرتاب شدن، تفنگ مجبور به اطاعت از ماشه، و مَرد مجبور به پایان دادن و تصمیم بود.
آری، پس هنگامی که اسب سفید و زیبا پایش لنگ شد؛
دیگر فقط یک خداحافظی باقی مانده بود!
@Mad_Persian
Post #474
531