اگر روزی گم شدم؛
میانِ ازدحامِ آدمها دنبالم نگرد؛
من از آن گمشدنهایی نیستم که با پرسیدنِ نامم از این و آن، به پایان برسند.
ردِ منو از کوچههای خاموشِ خاطراتم بگیر؛
از پنجرهای که هنوز رو به آسمان باز است،
از کتابی که گوشهای رها شده و میانِ سطرهایش، حرفی ناتمام جا مانده؛
از عطرِ باران، از غروبهای بیصدا،
از سجادهای که شاهدِ تمامِ حرفهاییست که نتوانستم به زبان بیاورم.
اگر روزی دیدی چراغی در دورترین اتاقِ دلم هنوز روشن است،
اگر میانِ هزار سکوت، صدای آشنای دلتنگیام را شنیدی،
آرام بیا؛
بیآنکه از نبودنم گلایه کنی،
بیآنکه بپرسی چرا اینهمه دور شدم.
شاید من همانجا ایستاده باشم؛
در فاصلهی میانِ یک دعا و اجابتش،
در پناهِ آسمانی که هنوز به آن امید دارم،
با دلی پر از حرف و لبهایی خاموش.
و اگر تمامِ راهها به بنبست رسید،
اگر هیچ نشانی از من در این جهانِ شلوغ پیدا نکردی،
به خلوتِ خودت پناه ببر؛
شاید آنجا، میانِ خاطرهای کمرنگ و دلتنگیِ ناگفتهای،
تکهای از من هنوز نفس میکشد.
همانجا بگرد؛
میانِ تمامِ چیزهایی که روزی دوستشان داشتم،
میانِ دعاهایی که هنوز به آسمان سپردهام،
میانِ سکوتی که هیچکس معنایش را نفهمید...
همانجا که دلم از هیاهوی دنیا پناه گرفته،
پیدایم کن...
Post #4364
460
چاینعنا اگر یه روز گم شدم؛