... کنار گلدونهام نشستم و به ناز برگ ظریفی که تازه به ساقه پیوسته زل زدم.
امروز قرار بود به دعوت دوستی کلاس «یوگا خنده » برم . ولی نرفتم قرار بود ماشین رو ببرم تعمیر .ولی نبردم .دلم خواست برای خودم باشم. هیچ کاری نکنم ...
نشستم کنار گلها و کتابهام. در عالم بی فکری ، چشمم افتاد به شیشه سباهرنگ کنار گلها ...
فکر کردم که برادر من دیروز «کود گلها»ی منو ،آماده کرد و فرستاد و امروز پیامک داد که : یادت نره غذای گلها!!!
برادر من مثل من هر روز کنار گلهایم نمی نشیند و کتاب بخواند و لذت ببرد. اما حواسش به گلهای من هست . گاهی وقتی می آید خانه مان ، یواشکی به طبقه پایین می رود و سرک می کشد به گلها ؛ بعدا که میرود می نویسد برایم که : به گل قاشقی زیاد آب نده ! مثلا. یا سنسوریا را جایش عوض کنی بهتر است...
امروز کنار حسن یوسف ها ، حس کردم آنچه میخواهم همین است :
«عشق دادن ! عشق بی توقع! «عشق نامشروط» !
نامشروط! حتی و مخصوصاً به خودم ؛
آنقدر این حس در رگهای من دوید و گرمم کرد که نخل مردابم را بوسیدم و خودم رو در آغوش کشیدم.
#محبوبه_احمدی
Post #28883
128
یادداشت های م.احمدی تمام اونهایی که عاشق نیستند ، واقعا تاحالا یک سیب رو ، بو کشیدند؟ تابستانه ی درخت سیبی رو ستایش کردهند ؟؟؟ به دیدن یه شاخه آلبالو رفتهن تاحالا؟ زیر درخت کاج قدم زدهند؟ اصلا آسمون نیمه ابری رو تماشا کردهاند؟ لانه پرنده دیدهن که تخم گذاشته توش؟ #محبوبه_احمدی