میبینی این چرخِ گردون هر قدر که بچرخد باز میرسد به تو؟!
منِ عزیزم، کاش میشد باز از تو به قلم رسید، به خویشتن رسید، به آرامشِ تنهایی رسید...
اما حالا تنها چیزی که خواهانش هستم و نمیتوانم داشته باشمش آغوش اوست.
شاید گمان کنی عاشقی دلخستهام. اما من همانم که از عشق زیاد نوشتهام و حالا که دچارش شدهام، زبانم عاجز شده از گفتناش.
منِ عزیزم؛ شاید دیگر اهمیتی نداشته باشد او کیست، از کدامین مذهب است، زبانش چیست و قومش کیست، او نیز خدا را میشناسد و میپرستد.
میبینی؟ عاشق که میشوی دلت میخواهد زمین و زمان را به هم بدوزی تا چندتا چیز مشترک بیابی. و چه چیزی عیانتر از خدای ما!
منِ عزیزم، گاهی دلم میخواهد از شرِ اذیتهایش به دیگری پناه ببرم، اما مگر کسی جز او محرمِ این دل میشود؟
مگر این قلبی که برای او میتپد، کنارِ دیگری قرار میگیرد؟
او چه بد باشد و چه نیکو، اوست مرهمِ زخمهای نشسته بر دل.
اوست درد و درمانِ هر اشکی.
منِ عزیزم، چندمین بار است که با تو از عشقش سخن میگویم؟
جالب است که هیچ جور دیگری بر زبانم نمیآید، جوهرِ این قلم نمیشود و واژهای به روی کاغذِ این روزها نقش نمیبندد.
شاید عشق همین باشد، احساسی که نمیشود به زبان آورد و نوشت.
منِ عزیزم؛ اگر روزی رها شدم، بگذار سقوط کنم. چرا که دستانِ تو توانِ ترمیمِ استخوانهایی را که او شکسته، ندارند..
منِ عزیزم، فقط فکرِ سقوط به دستانِ او مرا به گریه انداخت. اگر روزی از او دل کندم، بدان قلبی نمانده بوده، حتما جایی شکسته و زیر پا له شده...
منِ عزیزم؛ او ممنوعه بود و من در ممنوعهها معنی عشق را یافتم.
-سَمی آ