گمان میکردم زندگیام از قبل نوشته شده، هیچ اتفاقی جز آن کلماتی که در سرنوشتم نوشته شده اتفاق نخواهد افتاد. اما تمامِ زندگیِ ما بداههای بیش نیست. هر تصمیمی میتواند سالیانِ بعدِ سرنوشت را عوض کند. شاید عشق نیز بداهه باشد، زمانی که میآید تو را با خود میبرد در دلِ صحرا و کوه و دشت و دریا. تو نمیدانی که سالم خواهی برگشت یا تکهای از تنت در آفتابِ سوزانِ دشت خواهد سوخت، تکهای از قلبت غرق خواهد شد و شاید خودت سقوط خواهی کرد همراهِ عشق...
تمامِ هستی در اتفاقاتی خلاصه میشود که نقشی در آن نداریم. مرگ نیز جزئی از بداهههای زندگیست. شاید مرگ، فردا سر راهم سبز شود به شکلِ یک تصادف، یک ایست قلبی، یک نارسایی خون. نمیدانم شاید همه چیز ممکن باشد، اگر فرض بر بداهه بودنِ زمین و زمان بگیرم، شاید فردایی درکار نباشد و همهی زندگی در «حال» خلاصه شود...
کاش میشد کنارش میبودم، بیآنکه بیندیشم به بودن.
نمیدانم، زندگی عجیب راکد مانده است. شاید آن هم مرداب شده. اما شاید با یک موج رودی خروشان شود...
-سَمی آ