یکی از تناقضهای مهم دنیای قشنگ نو اینه که جان، همون کسی که جامعه بهخاطر شرطی نشدنش «وحشی» و غیرمتمدن میدونه، در واقع چیزهایی رو در خودش حفظ کرده که جامعه عمداً از بین برده. جان عشق رو میخواد، اما حکومت دلبستگی عمیق رو خطرناک میدونه؛ جان میتونه رنج بکشه و حتی رنج رو بخشی از زندگی بدونه، اما جامعه با سوما هر ناراحتیای رو پاک میکنه؛ جان دنبال حقیقت، معنا و انتخاب آزاده، در حالی که حکومت خوشبختی و ثبات رو به قیمت از بین بردن همین چیزها ساخته. حتی واکنشهای شدید، شکسپیر خوندن و گریههای جان برای این جامعه نشونهی ضعف و غیرعادی بودنه، چون آدمهای این دنیا یاد گرفتن هیچچیز رو آنقدر جدی نگیرن که واقعاً آسیب ببینن. به همین دلیل، جان فقط با قوانین جامعه مشکل نداره؛ خودِ تعریفشون از «زندگی خوب» رو رد میکنه. تراژدی جان هم از همینجا میاد: در دنیایی که برای حذف رنج ساخته شده، کسی که آزادی، عشق و حقیقت رو به خوشبختی تضمینشده ترجیح میده، عملاً جایی برای زندگی نداره.
Post #25769
37
نقش جان در جامعه / «وحشی» یا متمدنترین شخص؟
- ❤ 5