اگر قرار باشه بین رسیدن به چیزی که میخوایم و نرسیدن بهش انتخاب کنیم، طبیعتاً رسیدن بهش رو انتخاب میکنیم و فکر میکنیم همین چیزیه که قراره خوشحالمون کنه. حکومت هم دقیقاً از همین ایده استفاده میکنه: کاری میکنه که همه همیشه به خواستههاشون برسن. برای این کار، اول با شرطیسازی روانی کاری میکنه که هرکس از نقش و شغل خودش راضی باشه؛ بعد با عادیکردن روابط جنسی بدون تعهد و حذف خانواده و روابط طولانی، نمیذاره کسی درگیر دلبستگی شدید یا عشق یکطرفه بشه؛ و در آخر هم سوما (تو کتاب یه نوع دراگه که توسط حکومت بین مردم توزیع میشه) رو داره که هر ناراحتیای رو خیلی راحت از بین میبره. این سیستم واقعاً جواب میده و بیشتر مردم واقعاً همیشه خوشحالن، اما برنارد، هلمهولتز، جان و حتی ماند باعث میشن یه سؤال مهم مطرح بشه: این خوشبختی چه بهایی داره؟ وقتی هر خواستهای بلافاصله برآورده بشه، دیگه جایی برای فکر عمیق، ایدههای تازه و احساسات شدید باقی نمیمونه. آدمها به یه خوشبختی سطحی و کودکانه میرسن، اما در عوض امکان دنبالکردن چیزهایی مثل حقیقت در علم و هنر، یا عشق و شناخت عمیق یک آدم دیگه رو از دست میدن. هاکسلی در نهایت نشون میده که خوشبختی و ثباتی که به هر قیمتی تضمین شده باشن، شاید بیشتر شبیه یه توهم باشن؛ چون برای رسیدن بهشون، انسان بخشی از چیزهایی رو که به زندگی معنا میدن از دست میده.
Post #25768
36
تاوان شادی / آیا شادی همیشگی، ارزش از دست دادن تمام آگاهی مون رو داره؟
- ❤ 5