پس از آن شب های سرد، چیزی درون ما مُرد و چیز دیگری متولد شد.
نه آنچه مُرد نیرویی شگرف داشت که بمیریم و نه آنچه متولد شد چنان قدرتمند بود که زنده بمانیم.
ما ماندیم اما عقربه های ساعت دیگر جلو نرفتند. کتاب ها دیگر ورق نخوردند. پا ها دیگر ندویدند.
ما ماندیم تا هرروز بمیریم اما زنده بمانیم تا "یادآور" باشیم و چه غمانگیز است، چه غم انگیز است که از آن شکوهِ خروش برای آزادی، یادآوری اش برای ما مانده.
ارزش کار قهرمانان را روایات تعیین نمیکنند و اگر روزی، آخرین نفر از ما نیز سر بر زمین بگذارد؛ نه برای تسلیم بلکه برای اتمام عمر، حتی آنگاه نیز چیزی از ارزش آن شب ها کاسته نمیشود.
میتوانند هر چقدر میخواهند پارس کنند، تهدید کنند، بکشند، به بند بگیرند، تکه پاره کنند. میتوانند خیلی کار ها بکنند اما یک چیز را نمیتوانند از بین ببرند.
"روزی که مقابل پروردگار میایستی؛ نمیتوانی بگویی مجبور به انجام آن کار شدم، نمیتوانی بگویی مجبور به گفتن آن جمله شدم. نمیتوانی از اجبار، سخن بگویی زیرا در نهایی ترین قضاوت، تو شجاعتِ سرپیچی نداشته ای. روح انسان، که آزاد ترین تعریفِ موجود در جهان است، به بند کشیدنی نیست."
Post #10282
51