Post #14974
49
کاش میتوانستم ناجی باشم. ناجیِ او. اما خود نیز گیر افتاده ام. در زندگی. در پس هزارتویِ شیار های مغز. مابین باتلاقی از فکر های پوچ و بیسر و ته. او نیز همینطور. دستش را گرفتم. تقلا کردیم و انگار عمیقتر فرو رفتیم. روزها میگذشت، ما در نقطهای عقبتر از نقطهی اول هستیم. تمام توانم را در بازوانم ریختهام. شاید باید برای نجات او اول از پس نجاتِ خودم بربیایم؟ او را به سمت خودم میکشم. حالا که از پس نجات دادنش هم برنمیآیم، شاید تنها کاری که از دستم برمیآید این باشد که بتوانم کنارش بمانم، تا تنها نباشد. از تنهایی میترسد. دستِکم نجات پیدا نکردیم، باهم غرق میشویم. شاید دستی از بیرون برسد. شاید طنابی به سمت ما پرتاب شود. شاید زندگی برگ بندهاش را رو کند. اما برای حالا، من فقط میتوانم دستانش را رها نکنم. ممکنست غرق شوم. اما با او، در کنار او، درحالی که دستهایش آخرین چیزیست که پیش از فرو رفتن در اختیار دارم.
- ❤ 3
- 💔 2
- 🍓 2
- 🌚 1
- 😭 1