از آدمهای بیذوق واقعا متنفرم؛ زیر بارون راه نمیری چون خیس میشی، روی چمن نمیشینی چون لباسات کثیف میشه، از خوردن شیرینی لذت نمیبری چوت قند ضرر داره، گل واسه چی خریدی؟ فردا خراب میشه میندازیش دور، این آدمها لذت زندگی کردن رو ازت میگیرن و کم کم شما رو شبیه به خودشون میکنن.
ولی به جرعت میتونم بگم تنها چیزی نجاتم میده قبل از اینکه توسط تاریکی ها بلعیده بشم و بتونم به زندگی ادامه بدم اینه که آهنگ توی گوشم رو صداش رو زیاد کنم و برم پیاده روی...
یه ترس عجیبی که من جدیداً باهاش مواجه شدم ترس از اُمیدواریه. میترسم به چیزی اُمیدوار بشم و نشه. اون نشدن انقد تکرار شده که لذت اُمیدواری در یهسری موارد رو هم ازم گرفته! : کوزهگر بیفوتّ