۱ شهریور ۱۴۰۵
شب شده و حالا وقت خواب رسیده تا بدن و مغزم که البته شک دارم، آروم بگیرند و بزارند بعد از یه روز خسته کننده و طولانی حالا کمی با خیال راحت دراز بکشم و خواب های خوبی ببینم
مثل همیشه گوشیمو برداشتم و ایرپادم رو گزاشتم توی گوش هام و یکی از آهنگ های بیکلامم رو پلی کردم تا به عادت همیشه مغزم کمی آروم بگیره؛جامو توی رخت خواب درست کردم و چشمام رو بستم و به بیکلام گوش سپردم،خیسی چیزی رو روی گونه هام احساس میکردم که خیلی آشنا و سرد بود..و حالا این اشک هام بودند که داشتند از چشمام به روی گونه هام
سر میخوردن:)...
Luna