هردو متوجهِ استعداد و علاقههای هم بودن،اون مرد یک پیشنهادِ خیلی خوب داشت،یک شراکتِ بزرگ برای هردوی اونها،شراکتی که اگر موفق میشد،ثروتِ زیادی به هردوی اونها میرساند!
نگاهش رو به سمتِ لیسا دوخته و لحنش تغییری جزئی رو دچار میشه:همهچیز خوب پیش رفت،هردوی اونها به توافق رسیده بودن و خیلی بههم نزدیک بودن،شرکت تأسیس شد،اما آخرین قسط باقی مانده بود،اونها از یکی از کلهگندههای بزرگِ شهر پول قرض کردن،درواقع یک نزولِ بزرگ با سودی هنگفت،اما مسئله اینجا بود که پرداختکنندهی اون پول و سودِ بزرگش طبقِ قراردادی که هر دو طرف امضا کردن،به عهدهی یکی از اون دو نفر بود..
نگاهِ لیسا لایهای از ابهام و شک رو دچار میشه،لبهاش رو تکان داده و با لحنی سؤالی لب میزنه:دوستت؟!
لبخندِ دیوید گویای همهچیز بود،اما اون ترجیح داد برای رفعِ کاملِ ابهامها صحبتش رو کمی بیشتر ادامه بده:اون پسر بیاینکه قرارداد رو بخونه،با اعتمادی کامل به دوستش،قرارداد رو امضا کرد،پس اون مردهای لعنتی برای پولشون سراغ اون میرفتن..اما اون از این موضوع خبر نداشت،اون شبِ لعنت شدهرو به خاطر دارم،اون با ظاهری شیک و آماده راهیِ مهمانیِ افتتاحِ شرکت شد،خوش گذروند،بیخبر از اینکه اون شیادهای لعنتی به سراغِ همسر و دخترِ کوچولوش رفته بودن،و زمانی که متوجهِ عدمِ حضورش توی خونه شدن،اونجارو کاملاً آتش زدن،وقتی که برگشت،دید که مردم با فریاد سعی دارن آتشی که دودش رو از دور میدید خاموش کنن،آتشنشانها به هر طرف میرفتن و فریادِ یکی از اونها مدام شنیده میشد:یه دختر بچه هم توی اون خونهاست،فکر نمیکنم زنده باشه..
یکی از برانکاردها با ملافهای سفید کاملاً پوشیده شده بود و به سمتِ یکی از آمبولانسها حمل میشد،دقایقی طول کشید تا ذهنش بپذیره که اون خونه متعلق به اونهاست،اما مرگِ تنها خانوادهاش رو هرگز هضم نکرد..
برقِ چشمهای دخترِ جوان شدیدتر میشن،انگشتهاش با لرزشی محسوس مقابلِ دهانش قرار میگیرن و زمزمهی آرامش شنیده میشه:خدای بزرگ..
مرد آخرین جرعه از نوشیدنیش رو سر میکشه و با فشردنِ پلکهاش به همدیگه،چند لحظه به پشتیِ صندلی تکیه داده و به ذهنش کمی فرصت میده،مرورِ خاطرات برای اون همیشه دردناکترین اثر از گذشته بود!
چشمهاش رو به سقف باز میشن،درست بعد از شنیدنِ سؤالِ لیسا:دوستت..اون تونست باهاش کنار بیاد؟!
رو به نمایِ شیشهایِ رستوران نیشخند زده و جواب میده:کنار اومدن با مرگ براش راحتتر از پذیرفتنِ این بود خانمِ جوان،اون سه ماه بعد از اون اتفاق دست به خودکشی زد.
این بار لیسا جامش رو برای نوشیدن به دست میگیره،درواقع نمیدونست توی اون لحظه باید چه واکنشی داشته باشه،تنها چیزی که فهمیده بود،این بود که این شهرِ زیبا،جز خودش،برای اشخاصِ دیگهای هم بُعدهای تاریک به جای گذاشته بود...!
@lili_zone
Post #34677
467
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section71 • کیفش رو به یکی از کارکنانِ رستوران که محترمانه ازش خوشآمدگویی کرده بود تحویل میده،اما پیشنهادِ تحویلِ کتش رو رد میکنه! میزِ دیوید میلر از فاصلهی دور هم خودنمایی میکرد،چرا که تنها میزِ رزرو شدهی رستوران برای اون شب بود،و این موضوع لیسارو…
- ❤🔥 6
- ❤ 3
- 🍓 1