#section71
• کیفش رو به یکی از کارکنانِ رستوران که محترمانه ازش خوشآمدگویی کرده بود تحویل میده،اما پیشنهادِ تحویلِ کتش رو رد میکنه!
میزِ دیوید میلر از فاصلهی دور هم خودنمایی میکرد،چرا که تنها میزِ رزرو شدهی رستوران برای اون شب بود،و این موضوع لیسارو کلافهتر میکرد!
به گارسون اجازهی عقب کشیدنِ صندلیرو نمیده و خودش سریعاً این کار رو انجام میده،کارکنانِ رستوران با اشارهی دستِ مرد از حضورشون مرخص میشن!
کلافگیش کاملاً مشهود بود،سلام نکردنش هم نشانهای دقیق از این موضوع بود!
دیوید اما در کمالِ آرامش نگاهی گرم نثارِ چهرهاش کرده و جواب میده:خوشحالم که اینجایی خانمِ جوان،درست به موقع رسیدی!
دستهاش رو درهم گره زده و بیمعطلی و با جدیتِ تمام جواب میده:نیم ساعت جنابِ میلر،تنها زمانی که برای بیانِ صحبتهاتون در اختیار دارید همینه،نیم ساعتِ دیگه من با نامزدم،یا بهتره بگیم همسرِ آیندهام یک قرارِ مهم دارم!
با اتمامِ جملاتش در حرکتی کاملاً عمدی اما ماهرانه دستِ چپش رو بالا آورده و در حینِ صاف کردنِ یقهی کتش،انگشترش رو به عنوانِ یک شاهد برای تأییدِ حرفهاش به نمایشِ چشمهای مرد میگذاره!
مرد چند لحظه سکوت کرده و بعد با نگاهی نافذ در حینِ دنبال کردنِ ریز به ریزِ واکنشهای اون دختر به وسیلهی چشمهاش،قلپی از جامِ شامپاینش مینوشه!
جامِ شامپاین رو سرِ جای قبل برگردانده و این بار کمی تنش رو از سطحِ میز فاصله میده،نگاهش رو از پشتِ نمایِ شیشهایِ رستوران به هوای نمناکِ بیرون میدوزه و با صدایی آرامتر از چندلحظهی قبلش شروع به صحبت میکنه:پس فکر میکنم باید داستانی که برای آخرِ این گفتوگو نگه داشته بودم رو،همین حالا تعریف کنم!
لیسا چیزِ واضحی از حرفهاش کشف نمیکرد،اما محترمانه منتظر موند تا اون مرد صحبتش رو ادامه بده!
دیوید به کمکِ نوکِ انگشتِ اشارهاش چند ضربهی آرام به چانهاش زده و ادامه میده:توی راه،موقعِ اومدن یه ساختمانِ آشنا به چشمم خورد،هر چند که حالا دیگه هیچکس اونجا زندگی نمیکنه..
لیسا نمیدونست که این موضوع به بحثِ اونها چه ارتباطی داره،اما همچنان انتظار کشید و دیوید با چند لحظهی کوتاه توقف،دوباره صحبتش رو ادامه داد:من صاحبِ اون ساختمان رو خیلی خوب میشناسم لیسا..اون سالها قبل با خانوادهاش توی اون ساختمان زندگی میکرد،اون یکی از بهترین دوستانِ من بود!
دوباره چند قلپ از جامِ نوشیدنیش مزه میکنه و با برگردانِ نگاهش به سمتِ فضای شیشهای،ادامه میده:اون همهچیزش رو فروخت و به لندن اومد،یک مغازهی نانوایی توی کشورِ خودش داشت که با قیمتِ مناسب تونست اون رو به فروش برسونه و به لندن بیاد،اون شیفتهی لندن و مردمش بود،مردِ باهوشی که رویای موفق شدن داشت،من تمامِ اون دوران رو باهاش گذروندم،خدای من،نمیتونم باور کنم که شهرِ موردعلاقهاش چه بلایی سرِ اون و آرزوهاش آورد خانمِ جوان..
سرش رو خم کرده و به آرامی مشغولِ ماساژ دادنِ شقیقههاش میشه،چشمهاش رو بسته بود و لیسا نمیتونست در حینِ شنیدنِ صحبتهاش چهرهاش رو هم به درستی ببینه:وقتی به لندن اومد فقط ۲۰ سالش بود،اون آرزو داشت که کارگاهِ روزنامهنویسیِ خودش رو داشته باشه،عاشقِ این رؤیا بود و دیوانهوار دنبالش میکرد..توی همون دوران بود که با سارا آشنا شد،دختری جوان و بسیار زیبا،موهایِ کوتاهِ خرماییرنگ و چشمهای درشتِ سبزش از همان دیدارِ اول شیفتگیِ اون پسرِ جوان و تنها رو به دنبال داشت،سارا توی یک سوپفروشیِ کوچک مشغول به کار بود،سوپفروشیای که متعلق به پیرزنی بود که توی دورهی جنگ هر سه پسر و همسرش رو از دست داده بود و توی همون دوره سارارو که نوزادی تازه متولد شده بود با دادنِ مقدارِ ناچیزی پول از مادرش گرفته بود و اون رو بزرگ کرد تا تنها نباشه و کمتر به عزیزانِ از دست رفتهاش فکر کنه،اونها با چند دیدارِ کوتاه کاملاً شیفتهی هم شدن،اون پسر تا دیر وقت توی کارخانه مشغولِ تمیز کردنِ زمینهای کثیف و رساندنِ سفارشاتِ صدها کارمند بود،و در آخرِ روز،سارا با کاسهای گرم از سوپِ خوشمزهاش خستگیهاش رو فراری میداد..اون به سارا قول داده بود که هردوی اونهارو نجات میده،قول داد که یک روز صاحبِ شرکت و کارِ خودشون خواهند شد و از ثروتمندترینهای لندن خواهند بود،سارا به اون اعتماد داشت،ناامیدیهاش رو تبدیل به نوری بزرگ از امید میکرد،زخمهاش رو درمان میکرد و خستگیهاش رو با یک آغوشِ گرم و بوسهای از جنسِ عشق و محبت فراری میداد،اوضاعِ اون مردِ جوان روز به روز بهتر میشد،اون تونست ترفیع بگیره و با بقیهی کارمندها در یک سطح قرار بگیره،خیلی زود شایستگیهاش رو نشان داد و تونست توی صنعتِ چاپ هم دست ببره،اما اون به همین تغییراتِ کوچک راضی نبود..تقریباً دو سال از اقامتش توی لندن میگذشت که با شخصی آشنا شد،فردی که بسیار نامدار بود و در دیدارِ اول با سخاوتی کامل ظاهر شد!
Post #34676
429
𝙇𝙄𝙇𝙄𝙕𝙊𝙉𝙀ᴸᵃ ᵈⁱᵛᵃ #section70 • موهای بلندش رو کاملاً جمع کرده بود،میکاپِ کاملاً ملایم و مرتبی روی صورت داشت و استایلش از هر زمانی بیشتر رسمی به نظر میرسید،طوری که ظاهرش رو کاملاً جدی نشان میداد! از شبِ قبل تا به امروز و این ساعت،مدام در حالِ فکر کردن دربارهی موضوعِ دیوید…
- ❤🔥 6
- ❤ 2