چشمانم سرخ نشده، رگ های پیشانیام بیرون نزده. فریاد نکشیدم که حنجرهام درد بگیرد. مردم عالم از من تنفر ندارند تا دلم آرام بگیرد. سوختنم دود ندارد که بویش همهجا را بگیرد.
باید در دشت گندم همراه با باد میدویدم، نه آنکه یک مترسک شوم، به تماشای مرگ خود بنشینم. باد و باران چیزی از مترسک کم نکرد، زمستان که شد، آدم برفی شدم. در آغوش گرفته شدم تا یخ نزنم؛ برف هایم آب شد، همان مترسک شدم. پشت دیوار قایم شدم، اما دنیا پیدایم کرد. از لباسم گرفت، مرا وسط جمعیت پرتاب کرد.
ناگهان دیدم بازی را شروع نکرده به بیرون پرت شدم. یک روز با دست مشت کرده به کوچه رفتم، هنگام برگشت دستم را باز نکرده بودم. اهورامزدا بالای سرم، میخواهد ببیند در آخر چه بلایی میآید به سرم. خداوندی در درونم هست که میخواهد با او حرف بزنم. شیطان میگوید: "باورش نکن اوست که مرا هربار گول میزند. او نمیبخشد، خود را بیخود آرام نکن. ای انسان نادان، مسیح را به یاد بیاور او بود که رو به آسمان فریاد کشید: من فرزند توام. مرا اینگونه به حال خود رها نکن!"
اسلحه را به سرم میچسبانم، چشمانم را میبندم. آخ اگر ماشه را بکشم؛ خون صورتم را سرخ کند، زمین در آغوشم بگیرد. آخ اگر ماشه را بکشم.
پسر خدا نیستم، خوب میدانم هردو دروغگویید. خدا مرا نمیبخشد. آسمان را نگاه کن، گویی اتفاقی نیوفتاده، روز و شب خشمگینم میکنند. آخر چطور خورشید از شرم آب نشده؟
میگویم این آخرین بار است. دروغ میگویم.
من این بار هم نمیمیرم.
Post #10409
127