جمعه با یکی از دوستام رفته بودیم بازارچه پروانه (پارکینگ پروانه). صبح که بیدار شدم، از اینکه هوا ابری بود کلی خوشحال شدم. با ذوق صبحانه خوردم، آرایش کردم، لباس پوشیدم و از خونه اومدم بیرون— لحظهای که درِ آپارتمان پشت سرم بسته شد، هوا آفتابی شد.
قشنگترین بخش اون روز، بعد از دیدن بازارچه بود. رفتیم سمت باغ کتاب و روی یکی از صندلیهای نزدیکش نشستیم تا حرف بزنیم و یه چیزی بخوریم. مادر دوستم میوه، شیرینی و لقمه کوکو سبزی فرستاده بود. اول تعجب کردم چون چیزی بهم نگفته بود (من فقط یک بطری آب یخ برده بود 😥) و اصلاً انتظار نداشتم چیزی همراه داشته باشه.
خلاصه، شروع کردیم به خوردن خوراکیها و حرف زدن؛ وقتی به خودمون اومدیم، دیدیم یک ساعت و نیم گذشته.
بعدش یواشکی وارد باغ کتاب شدیم (مردی که اونجا بود میگفت شال ندارید نمیتونم بذارم برید داخل) و کمی چرخ زدیم، بعد برگشتیم سمت مترو. انقدر هوا گرم بود که از غرفهٔ نزدیک مترو دوتا آب طالبی یخ گرفتیم و نشستیم جلوی کولر، چون از گرما نای راه رفتن نداشتیم.
روز خیلی قشنگ و بهیادماندنی بود.
آخرش هردو گرما زده شدیم و بدن درد گرفتیم، اما ارزشش رو داشت.