جایی که هر گام، نهیبِ سراب را در گوش میپیچد و هر آگاهی، زخمی تازه بر پیکرِ رؤیاهایِ نیمهجان میزند، روحِ آواره در جستجویِ چشمهای از یقین، تنها به تلخیِ ناکامی میرسد. گویی تقدیر، سایهی سنگینِ خود را بر هر شروعی میافکند و اجازه نمیدهد هیچ جوانهای در خاکِ این بیداریِ بیکران، به بار بنشیند؛ و هر بار، داستانِ تکراریِ ناتمامی، از نو آغاز میشود..
Post #16242
29
Forwarded from 𝗕𝗲𝗹𝗶𝗻𝗮𝘆.
❜در برهوت بیداری، آنجا که زمان به قامت نیستی میایستد و افق، سرابی از وهم را نقاشی میکند؛