گلهایی که او میفرستاد، چشمانش برق میزد و با وسواس تمام به سرورویشان دست میکشید تا بیشتر کنارش تازه بمانند. هر شاخه، گویی پارهای از جانی بود که به او هدیه داده میشد. اما تماشای پژمرده شدنشان، فروپاشیِ خاموشی برای او بود؛ انگار با هر گلبرگی که از رنگ میافتاد و به خاکستر مینشست، بخشی از وجود او هم سقوط میکرد. وقتی خشک میشدند؛ مانند خاکستری جا مانده از حریقی پنهان که با لرزشِ یک نفس، در هوا به درقص در میآمدند و در نگاهش محو میشدند. این دلبستگی یک علاقه نبود، بلکه نوعی همذاتپنداریِ بیمارگونه بود؛ که گویی با هر مرگ گل، خودش نیز از هم میگسست و به این توهم خودساخته، خو میگرفت که تنها همین گلها، هر نفسی هستند که با خشک شدن از او گرفته میشد.غبارِ کنجِ دفترچه خاطراتِ ذهنِ ارکیده به رنگ آبیِ دریا.
Post #16190
342