🖤 #شعر 🖤
آمدی، رد شدی از دور نگاهم کردی
چشم بر هم زدی و چشم براهم کردی
بغلم کردی و دلبسته ی این زهر شدم
بغلم کردی و دیوانه ی یک شهر شدم
بغلم کردی و آفاق تماشا می کرد
ماه با دیدنمان روزنه پیدا می کرد
در و دیوار پر از حس حسادت شده بود
بوسه هامان جلوی آینه عادت شده بود
تا سر درد و دل پیرهنت وا می شد
بین چشم من و موهای تو دعوا می شد
هرکسی فکر خودش بود که تنها نشود
که سر و کله ی هر فاصله پیدا نشود
من به این فکر که دنیا نکند بد بشود
نکند چشم کسی از بغلت رد بشود
نکند بی خبرم بگذاری از حالت
نکند باد بیاید که بیافتد شالت
من به تو خیره که دیوانگی آغاز شود
تو به من خیره مبادا یقه ام باز شود
عاشقی فرم جدیدی به نگاهم می داد
حمله می کرد و خودش نیز پناهم می داد
اصلا انگار منی نو متولد شده بود
مثل یک کافر بالفطره که عابد شده بود
تا نگاهم به نگاهت متقاطع می شد
نور از مرکز این صاعقه ساطع می شد
جز خدا هیچ کسی شاهد این نور نبود
چه شد آن شب؟ به خدا چشم خدا شور نبود
آسمان بار امانت دگر از من نگرفت
عشق را هیچ کسی بعد تو گردن نگرفت
مادرم دل نگران بود و دعایم می کرد
توی خوابم وسط گریه صدایم می کرد
پدرم کفری رفتار بعیدم می شد
دزدکی خیره به موهای سفیدم می شد
چه شد آن کوره ی احساس سرازیر شده؟
این پسر پای کدامین غزلش پیر شده؟
بعد تو آینه هم در پی انکارم بود
شاهد سوختنم بعد تو سیگارم بود
چه بگویم نفسم بند نیاید در شعر
مرگ بر خاطره، بر حافظه، بر من، بر شعر
حرف بسیار ولی حوصله ها بی رحمند
مابقی را همه از حال بدم می فهمند
من خودم معجزه ای ژرف خیالش کردم
بگذریم، عشق همین است، حلالش کردم
🖋 #آیت_دهقانزاده
📕🍁 https://t.me/ld_idl
Post #3700
102