📚 #شعر 📚
باز امروز دلم تنگ و سرم طوفانیست
امتداد غم من چون شب من طولانیست
مژه بر هم فشرم، تا که سرازیر شود
اشک و آهی که دمی برجگرم درمانیست
تا به کی در غم تنهائی خود سیر کنم
قصه اشک و گنه، بر دل ما ارزانیست
بی تو و با تو دگر فرق ندارد زیرا
کارپرداز دلم شاغل غم گردانیست
طرح اندوه زده لبخند فراموشم شد
سالها چشم و سر و دست و دلم گریانیست
بغض نشکسته من ،پیر و زمین گیرم کرد
با چنین حال دگر آمدنت بیجا نیست؟
دل به ماندن ندهم قصه نامعلومم
وقتی افکار چنین باعث سرگردانیست
یوسف چاهم و سر در گرو آزادی
و زلیخای دلم،حبس ابد زندانیست،
#عرفان_هزاریان
📕🍁 https://t.me/ld_idl
Post #3698
122