🌲 #دکلمه 🌲
بهش گفتم شربت آبلیمو میخوری یا آلبالو یا چایی؟
نگام کرد.
گفتم: چیه؟! گرما زده به سرت مغزت آبپز شده چشمات نمیتونه بچرخه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟
دستمو گرفت، نشوندم کنار خودش، به نگاهش ادامه داد و گفت: یادته عزیز میگفت لیلا خوبه، قشنگه، خانومه، دلبره؟
کوچیکیامونو میگفت؛ همون موقع که دعوا میکردیم و من میرفتم شکایت بقیه بچههارو پیش عزیز میکردم تا عزیز حسابشونو برسه و اون با تعریف کردن از من به بقیه میفهموند که باید مواظبم باشن و اذیتم نکنن.
- آره، ولی دیگه دلبرو نمیگفت که!
سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت: من میگم!
قند تو دلم آب شد، اما روم نشد بیشتر از این کنارش بشینم. بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و با صدایی که از شرم میلرزید گفتم: برم یه شربت برات بیارم خنک بشی.
گفت: اگه حالت باهام خوبه چایی بیار.
حالم باهاش خوب بود؟ میخندید دلم گل نمیداد؟ ناراحت بود غمم نمیگرفت؟ محبت میکرد جوونه نمیزدم؟ خوب بودم باهاش دیگه! بقیهاشم میسپردیم به خدا.
از آشپزخونه با صدای بلند و مطمئن گفتم: پسر عمو چای دارچین دیگه؟
و اون با خوشی و خنده اومد و کنارم ایستاد و گفت: نوکرتم بهخدا!
چایی و دستش دادم و گفتم: نوکر و چاکر که به دردم نمیخوره.
سر کج کرد و گفت: ما مجنونتیم لیلا!
و انگار بلبل کنار پنجرهی آشپزخونه متوجه حال خوب ما شده بود که بدون وقفه آواز میخوند.
#زهرا_عمادی
📕🍁 https://t.me/ld_idl
Post #3633
170