💞 #دکلمه 💞
روزهای زیادی می گذرد که نه حرفی میزنی و نه خودت را به خاطره ای پیوند میزنی .
در سکوت ،می نشینی و ثانیه های ساعت را می شماری .تکیه می دهی و سقف اتاق را خیره به چشمانت می کنی .
اما دوباره ،لحظه ای میرسد که ،سلامی و کلامی ،تمام آن خلوت تاریکی که را برای خودت ساخته ای ،می لرزاند .
مثل اینکه ،مقدر شده ،دلت همیشه به روی گسل زلزله ای باشد که با طراوت سلامی بهم بریزد .
نگاهت ،طنین خوش صدایت ،دیوار تنهاییم را می شکافد و مرا به نزدیکی گندمزار موهایت میرساند.
می بوسمت و ابرها درسینه ام می بارند .
عاشق این لحظه های خوب آمدنت هستم .مهربانیت را بیشتر و بیشتر کن .فراوان شو در آغوش یخ زده ام .بگذار طفل خواب آلوده احساسم ،رو به قبله ی نگاه تو آرام بگیرد .
هوا کم کم دارد سرد می شود، پاییز ،از سر دیوار کاهگلی باغ ،سرک می کشد .
گل های شمعدانی خودشان را جمع و جور کرده اند و شاخه هایشان را لابلای همدیگر می پیچند .
آنها هم فهمیده اند که در این روزهای سرد ،چاره ای ندارند جز اینکه به آغوش هم بخزند .
اما "تو" !!
نمی دانم ، به کدام پرنده ،سنگ زده ام که اینچنین باید در غرور زنانه ات ، به خاک سیاه صبر بنشینم .
کمی مهربانتر باش .
با من کمی بنشین و از دلتنگی هایت بگو .
من هم خاطره ای شیرین برایت می شوم ،اگر بگذاری برایت کمی عاشقی کنم..
#پریشانه
📕🍁 https://t.me/ld_idl
Post #3576
125