چون كسى به نزدم مىآيد، گفتگويى عبث داريم. من كه به ديدار ديگران مىروم، نگران ام كه مبادا آرامششان را بر آشفته باشم. «سون جينگ» در خانهاش را بست؛ «دو وولانگ» بر دروازه خانهاش قفل زد. يگانه دوستِ راستين من، بى دوستى خواهد بود. و فقر، دارايى ام. من، پيرمردى پنجاه ساله و لجوج، مىنويسم تا به خود تذكر داده باشم.
سفر باشو؛ نوشتههای ادبی#ماتسوئو_باشو |
لعلیات