Post #9186
104
بنده و خانم و آقای همساده مسابقهی آتیشکی داریم. البته مسابقه هم نیست ناگهانی یه روزایی همزمان میشه. فقط یه دیوار فاصلهست. اونا هایده و مهستی میذارن و من گوش میدم آهنگشون تموم شه من مرضیه و هایده و دلکش میذارم اونا گوش بدن. هیچ حرفی هم رد و بدل نمیشه. به روی خودمونم نمیاریم. از این ارتباطا دوست دارم. نیاز نیست حرف بزنم با روش خود ساخته ابراز میکنیم. آقاهه قبلا خلبان بود و خانمه بازنشستهی رادیولوژیه و مدتها با سرطان دست و پنجه نرم کرد و موفق شد تندرستیش رو بازیابی کنه. حالا جفتشون چندساله خونه کناری ما رو خریدن و یه باغ نقلی درست کردن و باهم وقت میگذرونن. اخیرا هم چندتا مرغ و اردک خریدن. عسلی و داش سیا گربههای مشترک حیات ما و باغ اونان. اونور میرن خانمه قربون صدقشون میره. اینور میان من کلهی گردالیشونو ناز میکنم. این دوتا گربهی کرهخر در بهشت دو عالمن. چند وقت پیش که رفته بودم بهشون سر بزنم خانمه ته باغشو نشونم داد گفت اینجا رو برای خودم درست کردم صندلی و شمع و کتاب شکرگزاری گذاشتم مراقبه و شکرگزاری میکنم. منم لبخند زدم و تحسینش کردم. خودم از اون کارا نمیکنم کتاب شکرگزاری تو کتم نمیره ولیکن از اینکه آدما دستاویزهای نقلی و دنجی برای خودشون دست و پا میکنن کیف میکنم. به هرجهت آدم باید تو جیب خودشم برای خودش یه من سگ کی باشم دستاویزهای بقیه رو جاج کنم هم داشته باشه. خلاصه که آره، همسادهی خوب نعمته.