🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۲۹»
صدای زنی رو شنیدم که گفت :
سلام خوب هستین
شما لعیاجانین؟
با تعجب گفتم :
بله شما؟
منو مادرتون فرستاده
اگه میشه لطف کنین
و درو باز کنین!
لعیا: برای چی ؟
یکی از همکارای مادرتم
عزیزم اومدم که
معاینت کنم همین!
با تعجب آیفونو گذاشتم سر جاشو
درو باز کردم
مامان حرفی بهم نزده بود
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم که
یهو با دیدن هوشنگ که
وارد خونه شد
هول شدم😱🥶
این آشغال اینجا چیکار میکرد
اصلاً آدرس خونه رو
از کجا پیدا کرده بود
فوراً رفتم سمت در
و همین که بازش کردم
دیدم داره از پلهها میاد بالا !
جعبه بزرگ شیرینی و دسته گلی
هم خریده بود
با دیدنش ترس بدی
توی دلم نشست
هوشنگ نیشخندی بهم زد
و گفت:
علیک سلام💐🍱
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90400
143

- ❤ 2