🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۲۸»
کم کم به چهلم بابا
نزدیک میشدیم
هرچقدر لاله یا مامان بزرگ
بهم اصرار میکردن
که نشونهای از هوشنگ بدم
قبول نمیکردم
جرات گفتنش رو نداشتم
میدونستم به محض اینکه مامان
هوشنگ رو ببینه
دوباره یه آشوبی به پا میشه
و من اصلاً حوصلهی
دعوا رو نداشتم.
روز به روز شکمم بزرگتر میشد
و من توی دلم
بیشتر خالی میشد
کلاً شماره هوشنگو
روی لیست سیاه گذاشته بودم
تا بهم زنگ نزنه
میدونستم اگه از وجود این بچه
بویی ببره
اون وقت دیگه ولم نمیکنه .😩
مامان روز به روز افسردهتر میشد دیگه مطب نمیرفت
و از صبح تا شب توی اتاقش بود
مامان بزرگ هم
یکسره توی آشپزخونه بود
دیگه به بودنش
عادت کرده بودیم .
چهلم بابا که رسید
مامان تصمیم گرفت که
مراسم بزرگی برگزار نکنه
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90385
72
