🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۲۷»
مامان بزرگ:
نه عزیز دلم
استراحت مطلقی
و نباید تکون بخوری
با ناراحتی سرمو تکون دادم
و گفتم :
پس حداقل یکی از لباسهای
بابا رو برام بیار😢
مامان بزرگ با غصه نگاهم کرد
و گفت:
باشه عزیزم
لیوانو ازش گرفتم
و قرصمو خوردم که
مامان بزرگ با یکی از
پیراهنهای بابا مسعود برگشت
پیراهنو به دستم داد که
ازش گرفتم نفس عمیقی کشیدم
و یهو زدم زیر گریه
آخ که چقدر دلم
براش تنگ شده بود 😭
مامان بزرگ کنارم نشست
موهامو نوازش کرد
و گفت:
بسه عزیز دلم
وضعیتت خوب نیستا
همه چیزو از اینی که
هست خرابتر نکن
لعیا
آخ که من چقدر احمقم....
انقدر گریه و زاری کردم که
دیگه کم کم اشک چشمام
خشک شد
قرصی که خورده بودم
داشت اثر میکرد
و حسابی گیج و خواب آلود
شده بودم😴
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90373
103

- ❤ 1