🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۲۳»
کلافه سرمو تکون دادم که
پرستار از اتاق رفت بیرون
و شروع کردم
به گریه کردن
نمیدونم کی منو
آورده بود اینجا
حتماً مامان یا بابا
سر رسیده بودند🥶
مطمئن بودم که از این قضیه
باخبر شدن
و این ترس هر لحظه
توی دلم بزرگ تر میشد
اصلاً نمیدونستم که
باید چه جوری باهاشون
روبرو بشم🤦♀
کلافه نگاهی به ساعت انداختم
حتی گوشی هم نداشتم
تا به لاله زنگ بزنم
و از اوضاع بپرسم
هیچ خبری هم
از مامان و بابا نداشتم
و این خودش نشون میداد که
حتماً متوجه موضوع شدن
برای همین تا الان
نیومدن پیشم
حسابی اعصابم
به هم ریخته بود،
تو فکر و خیال خودم بودم که
در اتاق با شدت باز شد
با دیدن مامان که حسابی
حال و روزش به هم ریخته بود.
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90351
112
