🎴هشدار به خانواده ها
داستان ترانه«۵۱۱»
اگه مامان از این قضیه با خبر میشد مطمئناً که پدرمو در میآورد
مثل چی میترسیدم
و از فکر اینکه اگه بابام مسعودمیفهمید 🥶
من حاملم عرق شرم همه وجودمو میگرفت
دیگه چه جوری میخواستم تو چشماش نگاه کنم
خدا میدونه حسابی ترسیده بودم😱
صدای در خونه که بلند شد
فهمیدم مامان رفته مطب!
فوراً از پلهها رفتم پایین.
لاله هنوز توی اتاقش خواب بود
زعفرونا رو پیدا کردم
و یه قاشق داخل لیوان آبجوش ریختم تا دم بکشه.
نگاهی به لیوان کردم حسابی سرخ سرخ بود
با اینکه میدونستم برام ضرر داره
ولی فوراً یک نفس لیوان رو سر کشیدم
تا بلکه اتفاقی بیفته
و از شره این بچه خلاص بشم.
نگاهی به گوشیم انداختم که اسم هوشنگ روش افتاده بود😡
@kodaknojavan🌷🌿
Post #90229
194
