بعضی شبها باباهم پاکتهای سیگارش رو میاندازه دور و یادش میره چراغها رو خاموش کنه، بعضی وقتها اون پیرمرد هم گلسر معشوقهی مردهش رو پیدا نمیکنه، بعضی وقتها لیوان مورد علاقه مامان از دستم میافته و هزار تیکه میشه، بعضی عصرها یادمون میره تابلویی که هدیه بود رو از دیوار خونه قبلی برداریم. بعضی وقتها اشکالی نداره، چراغها رو خاموش نکن و مسواک نزن و اشک بریز.
Post #805
6