TGViewer
Channel Public Channel
رمان نویسی🎀

رمان نویسی🎀

@kavsdkxucb

Subscribers
19
Photos
0
Videos
0
Links
0
Recent Posts 9 shown
Post #11 42
رمان نویسی🎀 🌊 وقتی دریا آرام می‌شود پارت دوم | «قول بده برگردی» صبح هنوز کامل روشن نشده بود. فادیمه تمام شب نتوانسته بود بخوابد. جمله‌ی دیشب ایسو مدام در ذهنش تکرار می‌شد: «باید امشب از اینجا بریم.» حالا روبه‌روی ایسو ایستاده بود. — دقیقاً از چی فرار می‌کنیم؟ ایسو چند…
ری کت
Post #10 51
🌊 وقتی دریا آرام می‌شود

پارت دوم | «قول بده برگردی»

صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
فادیمه تمام شب نتوانسته بود بخوابد. جمله‌ی دیشب ایسو مدام در ذهنش تکرار می‌شد:
«باید امشب از اینجا بریم.»
حالا روبه‌روی ایسو ایستاده بود.
— دقیقاً از چی فرار می‌کنیم؟
ایسو چند لحظه سکوت کرد.
— از چیزی که نمی‌خوام بهت نزدیک بشه.
فادیمه با ناراحتی گفت:
— من بچه نیستم، ایسو. حق دارم بدونم چی داره اتفاق می‌افته.
ایسو به چشمانش نگاه کرد.
— می‌دونم.
— پس بگو.
ایسو نفس عمیقی کشید.
— یکی از گذشته‌م برگشته.
فادیمه آرام پرسید:
— و می‌خواد چی کار کنه؟
— نمی‌دونم.
— پس چرا می‌ترسی؟
ایسو لبخند تلخی زد.
— چون آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره، خطرناک‌تره.
فادیمه چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام جلو رفت و دست ایسو را گرفت.
— تو یه چیز برای از دست دادن داری.
ایسو نگاهش کرد.
— چی؟
فادیمه لبخند کوچکی زد.
— من.
چشم‌های ایسو پر از احساس شد.
دست فادیمه را محکم گرفت.
— دقیقاً به همین دلیله که می‌ترسم.
صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد.
این بار ایسو جواب داد.
صدایی از آن طرف خط گفت:
— وقت زیادی نداری.
ایسو اخم کرد.
— تو کی هستی؟
صدای مرد خندید.
— خودت بهتر از هر کسی می‌دونی.
تماس قطع شد.
فادیمه با نگرانی پرسید:
— چی گفت؟
ایسو گوشی را پایین آورد.
— باید بریم.
فادیمه سرش را تکان داد.
— با هم.
ایسو چیزی نگفت.
— ایسو، قول بده.
— چه قولی؟
— هر اتفاقی افتاد، برمی‌گردی پیش من.
ایسو چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— قول می‌دم.
فادیمه لبخند زد.
— حتی اگه راه سخت باشه؟
— حتی اگه سخت‌ترین راه دنیا باشه.
— حتی اگه مجبور شی بین رفتن و موندن یکی رو انتخاب کنی؟
ایسو دستش را بالا آورد و آرام روی دست فادیمه گذاشت.
— من انتخابم رو کردم.
فادیمه با چشم‌های خیس پرسید:
— چی رو؟
ایسو لبخند زد.
— موندن کنار تو.
اما ناگهان صدای ترمز یک ماشین در خیابان پیچید.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
یک ماشین مشکی مقابل خانه ایستاده بود.
در باز شد.
مردی پیاده شد و به سمت خانه آمد.
ایسو با دیدنش زیر لب گفت:
— نه...
فادیمه پرسید:
— کیه؟
ایسو جواب نداد.
مرد پشت در ایستاد و سه بار در زد.
تق... تق... تق...
فادیمه دست ایسو را گرفت.
— نترس.
ایسو به او نگاه کرد.
— من برای خودم نمی‌ترسم، فادیمه.
— پس برای چی؟
ایسو آرام گفت:
— برای تو.
صدای مرد از پشت در آمد:
— ایسو! می‌دونم اونجایی.
فادیمه به ایسو نگاه کرد.
این بار هیچ‌کدام نمی‌دانستند بعد از باز شدن آن در، زندگی‌شان دیگر مثل قبل نخواهد بود...
ادامه دارد... 🌊🤍
  • ❤‍🔥 2
Post #9 40
🌊 وقتی دریا آرام می‌شود

پارت اول | «این بار نرو»

باران آرام روی پنجره می‌زد.
فادیمه کنار پنجره ایستاده بود و به دریای طوفانی نگاه می‌کرد. از صبح دلش آشوب داشت؛ انگار اتفاقی قرار بود بیفتد که نمی‌توانست جلویش را بگیرد.
صدای باز شدن در آمد.
فادیمه برگشت.
ایسو بود.
خیس از باران، خسته و ساکت.
فادیمه چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— کجا بودی؟
ایسو جواب نداد.
فادیمه جلو رفت.
— ایسو، از صبح دارم دنبالت می‌گردم.
ایسو آرام گفت:
— باید می‌رفتم.
— کجا؟
— یه جایی که بتونم فکر کنم.
فادیمه با ناراحتی خندید.
— و برای فکر کردن باید ناپدید می‌شدی؟
ایسو نگاهش را پایین انداخت.
— نمی‌خواستم دوباره به خاطر من آسیب ببینی.
فادیمه آرام‌تر شد.
— تو هنوز نفهمیدی؟
ایسو سرش را بلند کرد.
— چی رو؟
فادیمه با چشمان خیس گفت:
— من از خودِ رفتنت نمی‌ترسم... از این می‌ترسم که یه روز بری و دیگه برنگردی.
ایسو چند قدم جلو آمد.
— فادیمه...
— نه. این بار بذار من حرف بزنم.
اشک روی صورت فادیمه نشست.
— هر بار که مشکلی پیش میاد، فکر می‌کنی باید تنهایی حلش کنی. اما من چی؟ من کجای این ماجرا هستم؟
ایسو چیزی نگفت.
فادیمه دستش را گرفت.
— اگر قراره بجنگی، منم کنارت می‌جنگم.
ایسو با بغض لبخند زد.
— می‌ترسم از دستت بدم.
فادیمه آرام جواب داد:
— پس دستم رو ول نکن.
ایسو دستش را محکم‌تر گرفت.
برای چند ثانیه، هیچ‌کدام حرف نزدند.
فقط صدای باران بود و نفس‌های آرامشان.
اما ناگهان تلفن ایسو زنگ خورد.
ایسو به صفحه نگاه کرد و رنگش پرید.
فادیمه پرسید:
— کیه؟
ایسو گوشی را خاموش کرد.
— کسی نیست.
فادیمه با نگرانی نگاهش کرد.
— ایسو... چی شده؟
ایسو فقط یک جمله گفت:
— باید امشب از اینجا بریم.
فادیمه خشکش زد.
— «ما»؟
ایسو نگاهش کرد.
— آره... ما.
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند کسی از پشت پنجره آن‌ها را زیر نظر گرفته است...
ادامه دارد... 🌊
Post #8
رمان نویسی🎀 pinned «پارت اول | «فقط نرو…» هوا در بودروم آرام بود، اما دل آراس آرام نمی‌گرفت. روی نیمکت کنار ساحل نشسته بود و به موج‌هایی نگاه می‌کرد که یکی‌یکی به ساحل می‌رسیدند و برمی‌گشتند. صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد. — آراس؟ لبخند خیلی کمرنگی روی لب‌هایش نشست. بدون اینکه…»
Post #7 26
? لیلا و آراس
پارت اخر | «حقیقتی که نباید می‌فهمیدی»
در باز شد.
آراس جلوی لیلا ایستاده بود و نمی‌گذاشت مرد غریبه او را ببیند.
مرد چند ثانیه به آراس خیره شد.
— بالاخره پیدات کردم.
آراس با صدای سردی گفت:
— اینجا چی می‌خوای؟
مرد لبخند زد.
— فکر کردی می‌تونی برای همیشه گذشته‌ات رو پنهان کنی؟
لیلا از پشت سر آراس پرسید:
— آراس... این مرد کیه؟
آراس جواب نداد.
مرد نگاهش را به لیلا دوخت.
— تو باید لیلا باشی.
آراس فوراً جلوتر رفت.
— اسمش رو نیار.
مرد خندید.
— پس هنوز هم برات مهمه...
لیلا با تعجب به آراس نگاه کرد.
— چی رو از من پنهان کردی؟
آراس آرام گفت:
— لیلا، الان وقتش نیست.
— همیشه همینو می‌گی!
صدای لیلا لرزید.
— «الان وقتش نیست»... «بعداً بهت می‌گم»... من تا کی باید صبر کنم؟
آراس سکوت کرد.
مرد غریبه پاکتی از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
— شاید این کمکت کنه حقیقت رو بفهمی.
لیلا به پاکت نگاه کرد.
آراس سریع آن را برداشت.
— این برای تو نیست.
لیلا با ناراحتی گفت:
— چرا؟
آراس چیزی نگفت.
لیلا یک قدم جلو آمد.
— چون داخلش چیزی هست که نمی‌خوای من بدونم؟
سکوت.
همین سکوت جوابش بود.
لیلا آرام پاکت را از دست آراس گرفت.
— من دیگه نمی‌خوام ازت چیزی رو حدس بزنم.
پاکت را باز کرد.
داخلش چند عکس قدیمی بود.
اما یکی از عکس‌ها باعث شد دست‌های لیلا بلرزد.
عکس آراس بود...
سال‌ها قبل.
و کنار او، زنی ایستاده بود که لیلا او را می‌شناخت.
لیلا با ناباوری زمزمه کرد:
— این... امکان نداره.
آراس آرام گفت:
— لیلا...
او سرش را بلند کرد.
— تو این زن رو از قبل می‌شناختی؟
آراس جواب نداد.
اشک در چشم‌های لیلا جمع شد.
— پس تمام این مدت... می‌دونستی؟
آراس جلو آمد.
— می‌خواستم خودم بهت بگم.
لیلا عقب رفت.
— ولی نگفتی.
آراس با صدای آرامی گفت:
— چون می‌ترسیدم بعد از فهمیدن حقیقت، دیگه به من نگاه نکنی.
لیلا اشک‌هایش را پاک کرد.
— من از حقیقت نمی‌ترسم، آراس...
مکث کرد.
— از این می‌ترسم که تو فکر کردی نمی‌تونم حقیقت رو تحمل کنم.
آراس چیزی نگفت.
لیلا عکس را روی میز گذاشت.
— حالا همه‌چیز رو بهم بگو.
آراس نفس عمیقی کشید.
و برای اولین بار تصمیم گرفت هیچ چیزی را از لیلا پنهان نکند.
اما قبل از اینکه شروع کند، صدای مرد غریبه دوباره بلند شد:
— هنوز یه چیز دیگه هست که لیلا نمی‌دونه...
آراس با عصبانیت برگشت.
— کافیه!
مرد لبخند زد.
— این تازه شروعشه.
و در حالی که از خانه بیرون می‌رفت، جمله‌ای گفت که تمام وجود آراس را لرزاند:
— «بهش بگو چرا اون شب واقعاً ناپدید شدی.»
لیلا به آراس خیره شد.
— کدوم شب؟
آراس برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.
و این بار، راز از چیزی که لیلا تصور می‌کرد، خیلی بزرگ‌تر بود...
  • ❤‍🔥 4
Post #5 25
پارت دوم | «من اینجام»
نیمه‌شب شده بود.
لیلا جلوی خانه ایستاده بود و بارها به تلفنش نگاه می‌کرد.
آراس جواب نمی‌داد.
بالاخره طاقت نیاورد.
خودش را به جایی رساند که حدس می‌زد آراس آنجاست.
وقتی وارد شد، صدای آراس را شنید.
— من دیگه نمی‌خوام فرار کنم.
لیلا پشت در ایستاد.
صدای مردی جواب داد:
— پس حقیقت رو قبول کن.
چند لحظه سکوت شد.
لیلا در را باز کرد.
آراس با دیدنش شوکه شد.
— لیلا؟!
لیلا جلو آمد.
— چرا تنها اومدی؟
— گفتم چیزی نیست.
— دروغ نگو!
صدایش لرزید.
— من نمی‌تونم هر بار که می‌ترسی، کنارم بذاری و بگی «هیچی نیست».
آراس نزدیکش شد.
— نمی‌خواستم اتفاقی برات بیفته.
لیلا با چشمانی اشک‌آلود گفت:
— می‌دونی چی بیشتر از همه می‌ترسوندم؟
آراس چیزی نگفت.
— اینکه یه روز بدون اینکه بهم بگی، تصمیم بگیری از زندگیم بری.
آراس برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— من نمی‌رم.
لیلا سرش را پایین انداخت.
— قول؟
آراس دستش را گرفت.
— قول.
لیلا با بغض خندید.
— حتی اگه همه‌چیز سخت بشه؟
— حتی اگه همه دنیا بگه باید ازت فاصله بگیرم.
— حتی اگه گذشته‌ات دوباره برگرده؟
آراس مکث کرد.
— مخصوصاً اون موقع.
اشک از گوشه چشم لیلا پایین آمد.
آراس آرام گفت:
— چون تو فقط بخشی از زندگی من نیستی، لیلا...
لبخند کوچکی زد.
— تو دلیلی هستی که می‌خوام برای زندگی‌م بجنگم.
لیلا چیزی نگفت.
فقط دستش را محکم‌تر گرفت.
و برای اولین بار، آراس احساس کرد شاید بعد از تمام آن سال‌هایی که تنها بوده، بالاخره کسی را پیدا کرده که واقعاً می‌ماند.
اما درست همان لحظه صدای شکستن شیشه از بیرون آمد.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
روی زمین، یک پاکت افتاده بود.
آراس آن را برداشت.
داخلش فقط یک عکس قدیمی بود...
عکسی از آراس در کودکی.
و پشت عکس، یک جمله نوشته شده بود:
«لیلا نباید هیچ‌وقت بفهمه تو واقعاً کی هستی.»
آراس به لیلا نگاه کرد.
و فهمید این تازه شروع ماجراست...
  • 🔥 4
  • ❤‍🔥 1
Post #4 27
پارت اول | «فقط نرو…»

هوا در بودروم آرام بود، اما دل آراس آرام نمی‌گرفت.
روی نیمکت کنار ساحل نشسته بود و به موج‌هایی نگاه می‌کرد که یکی‌یکی به ساحل می‌رسیدند و برمی‌گشتند.
صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.
— آراس؟
لبخند خیلی کمرنگی روی لب‌هایش نشست.
بدون اینکه برگردد گفت:
— می‌دونستم میای.
لیلا کنارش نشست.
— از کجا؟
آراس بالاخره نگاهش کرد.
— چون هر وقت می‌خوام تنها باشم، تو پیدات می‌شه.
لیلا لبخند زد.
— شاید چون نمی‌خوام تنها باشی.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
آراس نگاهش را از لیلا گرفت.
— لیلا... من یه چیزی هست که باید بهت بگم.
لیلا آرام پرسید:
— چی؟
آراس نفس عمیقی کشید.
— من از وقتی اومدم اینجا، همه‌چیز برام عجیب بود. خانواده‌م، گذشته‌م... حتی خودم.
مکث کرد.
— ولی تو تنها چیزی بودی که باعث شد احساس کنم هنوز یه جای این دنیا به من تعلق داره.
چشم‌های لیلا پر از اشک شد.
— آراس...
— صبر کن. بذار این بار حرفم رو کامل بزنم.
لیلا سرش را تکان داد.
آراس آرام گفت:
— من نمی‌دونم فردا چی می‌شه. نمی‌دونم دوباره چه چیزی قراره ازم گرفته بشه... ولی یه چیز رو می‌دونم.
دستش را جلو آورد، اما قبل از لمس دست لیلا مکث کرد.
— نمی‌خوام تو رو از دست بدم.
لیلا با چشم‌های خیس لبخند زد.
— پس از دستم نده.
آراس با تعجب نگاهش کرد.
لیلا دستش را گرفت.
— همین‌قدر ساده.
اما ناگهان صدای تلفن آراس بلند شد.
لبخند از صورتش محو شد.
یک پیام ناشناس بود:
«اگه می‌خوای حقیقت درباره گذشته‌ات رو بدونی، امشب تنها بیا.»
آراس صفحه را خاموش کرد.
لیلا پرسید:
— کی بود؟
آراس چند لحظه سکوت کرد.
— هیچی.
اما لیلا نگاهش را شناخت.
آراس داشت چیزی را پنهان می‌کرد.
و این بار، چیزی که قرار بود بینشان فاصله بیندازد، فقط یک راز ساده نبود...
#ارلی
  • ❤ 5
  • ❤‍🔥 1
  • 🔥 1
Post #3 26
سلامم خوشکلا اینجا از زوج های ترکی رمان مینویسم دوست داشتین رمان هامو بخونید🥹🤍
Post #1
Channel created

About this channel

How can I read @kavsdkxucb without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for رمان نویسی🎀: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does رمان نویسی🎀 have?
رمان نویسی🎀 (@kavsdkxucb) has 19 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does رمان نویسی🎀 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →