در ایران، همکاری اسرائیل و آمریکا غالبا ذیل عنوان «شراکت راهبردی» فهم میشود، اما این تعبیر، هرچند بخشی از واقعیات عملیاتی جنگهای دوازده و چهلروزه را توضیح میدهد، اما با این حال برای فهم منطق راهبردی دو طرف کفایت نمیکند. زیرا همافزایی در میدان الزاما به معنای همسانی در نقطه پایان جنگ نیست. در واقع دو بازیگر میتوانند در جنگ از ظرفیتهای یکدیگر استفاده کنند اما همزمان هر یک می توانند پایان جنگ را در افق متفاوتی ببینند.
این تفاوت را میتوان در نوع مواجهه دو طرف با ایران دید. بطوریکه آمریکا مسئله ایران را عمدتا در چارچوب مهار و مدیریت یک تهدید امنیتی تعریف میکند در حالی که رژیم جنگ را بخشی از یک روند بلندمدت برای تغییر موازنه قدرت و حذف ایران از معادلات منطقه میبیند. از این منظر، اسرائیل در جنگ بیش از آنکه شریک آمریکا باشد از ظرفیت آمریکا برای پیشبرد روندی استفاده میکند که نقطه پایان آن لزوما با ملاحظات واشنگتن منطبق نیست. بنابراین، هر فشاری که محاسبات آمریکا را تغییر دهد، الزاما به تغییر محاسبات اسرائیل منجر نخواهد شد.
از همین نقطه محدودیت تنگه هرمز بهعنوان اهرم بازدارندگی در برابر اسرائیل آشکار میشود، زیرا هر چند هرمز میتواند هزینههای قابلتوجهی به آمریکا تحمیل و محاسبات واشنگتن را تحت تاثیر قرار دهد، اما اگر هزینه این فشار به تلآویو منتقل نشود، لزوما در تصمیم آن برای ادامه جنگ اثر تعیینکنندهای نخواهد داشت. بنابراین بستن جبهه غربی جنگ نیازمند اهرمی متفاوت با جبهه جنوبی است، اهرمی که بتواند هزینه تداوم جنگ را مستقیما وارد محاسبات اسرائیل کند.
@katechon6
Post #430
2.74K
- 👌 29
- 👍 15
- ❤ 6
- 👎 1