مایکل آنتون مذاکره کننده ارشد آمریکا در مذاکرات فردا است، شخصیتی که بیش از آنکه دیپلمات باشد یک نظریه پرداز سیاسی است با گرایشاتی از جنس لئو اشتراوس و کارل اشمیت اما با این حال، مواضع او در مخالفت با جریان نئومحافظه کاری است، بطوریکه مقاله انتخابات پرواز ۹۳ او در ۲۰۱۶ را می توان مانیفست جریان محافظه کار جدید آمریکا دانست و از همین منظر است که توانسته نقش پر رنگی در دولت ترامپ داشته باشد.
ترجمه مقاله فوق🔽
انتخابات ۲۰۱۶ مانند پرواز ۹۳ است (پرواز ۹۳ خطوط هوایی یونایتد در حادثه ۱۱ سپتامبر) یا به سمت کابین خلبان هجوم میبرید یا میمیرید. شاید حتی اگر هجوم ببرید، باز هم بمیرید. شما—یا رهبر حزبتان—ممکن است به کابین خلبان برسید و ندانید چگونه هواپیما را هدایت یا فرود بیاورید. هیچ تضمینی وجود ندارد، جز یک چیز: اگر تلاش نکنید، مرگ حتمی است. برای پیچیدهتر کردن این استعاره: ریاستجمهوری هیلاری کلینتون مانند بازی رولت روسی با یک اسلحه نیمه اتوماتیک است. با ترامپ، حداقل میتوانید سکان هواپیما را بچرخانید و شانستان را امتحان کنید.
برای محافظهکاران معمولی، این حرفها بیش از حد دراماتیک به نظر میرسد. مخاطرات و تهدیدات نمیتوانند تا این حد بالا باشند، مگر شاید در صفحات کتاب تاریخ گیبون. روشنفکران محافظهکار اصرار دارند که "پایان تاریخ" رخ نداده و هر نتیجه ای هنوز ممکن است. آنها حتی همانطور که چارلز کسلر میگوید—قبول دارند که آمریکا دچار "بحران" است. اما این بحران چقدر بزرگ است؟ آیا اوضاع واقعاً میتواند آنقدر بد باشد که پس از هشت سال اوباما، هشت سال دیگر با هیلاری ادامه یابد و بااینحال محافظهکاران طرفدار قانون اساسی هنوز بتوانند به احیای آرمانهای عزیزشان امیدوار باشند؟
بدون اینکه بخواهم به کسلر گیر بدهم، او نسبت به اکثر محافظهکاران کمتر خوشبین است. و حداقل سؤال درست را مطرح میکند: ترامپ یا هیلاری؟ اگرچه پاسخ او—"حتی اگر [ترامپ] سیاستهایش را تصادفی و به اشتباه انتخاب کرده باشد، باز هم از سیاستهای هیلاری معقولترند"، حقیقت این است که ترامپ، هرچند ناقص و ناسازگار، از همان ابتدا مواضع درستی در مورد مسائل کلیدی چون مهاجرت، تجارت، و جنگ—بیان کرده است،
اما اجازه دهید قدمی به عقب برداریم. یکی از پارادوکسهای محافظهکاران در دهه گذشته، عدم تمایل به این احتمال است که آمریکا و غرب در مسیری بهسوی چیزی بسیار بد قرار دارند. از یک سو، محافظهکاران فهرستی از مشکلات جامعه را ارائه میدهند: عدم مشروعیت دولت، دولت بزرگ پرهزینه، مداخلهگر و خارج از کنترل، مککارتیسم سیاسی چپ، مالیاتهای روزافزون و زیرساختهای رو به زوال، ناتوانی در پیروزی در جنگها علیه دشمنان جهانسومی، سیستم آموزشی فاجعهبار که بچههایی بیسواد تولید میکند و در سطوح ابتدایی و متوسطه نمیتواند (یا نمیخواهد) دانشآموزان را تربیت کند، و در سطوح بالاتر، دانشجویان را با بدهیهای ششرقمی گرفتار میکند. و این فهرست همچنان ادامه دارد. مثل بخشی از مراسم عشای ربانی که کشیش از شما میخواهد از نیات شخصیتان حرف بزنید، هر واقعیت غمانگیز درباره زوال آمریکا را که بخواهید، من آن را میپذیرم.
محافظهکاران سالانه چند صد میلیون دلار صرف اندیشکدهها، مجلات، کنفرانسها، بورسیهها و ... میکنند تا از همهچیز شکایت کنند. اما بااینحال، همین محافظهکاران در اصل حافظان وضع موجود هستند. البته، آنها میخواهند برخی چیزها را چون کاهش مالیات برای داشتن فرزندان بیشتر تغییر دهند و هر چند بسیاری از این ایدهها خوب هستند. اما آیا هیچکدام از آنها واقعاً مهم هستند؟ آیا به ریشه مشکلات ما میرسند؟
اگر محافظهکاران درباره اهمیت فضیلت، اخلاق، ایمان مذهبی، ثبات، شخصیت و ... در فرد درست میگویند؛ اگر درباره اخلاق جنسی یا آنچه بهعنوان "ارزشهای خانوادگی" شناخته شد، درست میگویند؛ اگر درباره اهمیت آموزش برای پرورش شخصیت خوب و آموزش اصول بنیادینی که دانش را در غرب برای هزاران سال تعریف کردهاند، درست میگویند؛ اگر درباره هنجارهای اجتماعی و نظم عمومی درست میگویند؛ اگر درباره اهمیت ابتکار، کارآفرینی و صرفهجویی برای اقتصادی کارا و جامعهای سالم درست میگویند؛ اگر درباره اثرات خانمان سوز دولت پاتریمونیال بزرگ و غصب جامعه مدنی و نهادهای مذهبی توسط آن درست میگویند؛ اگر درباره ضرورت دفاع قوی و سیاستمداری واقع گرایانه در عرصه بینالمللی درست میگویند—اگر درباره اهمیت همه اینها برای سلامت و حتی بقای ملی درست میگویند، پس آیا نباید باور داشته باشند که ما به سمت پرتگاه میرویم؟
@katechon6
Post #131
1.33K
- 👍 9
- 🔥 2