روز چندم؟
بیدار میشوم و سلّانه راه میافتم تا توی آشپزخانه و یکهو یادم میافتد روزهای پیش یادت نبودم و بعد اسمات توی سرم میچرخد و میبینم نام خانوادگیات را بهیاد ندارم و مضطرب میشوم بیدلیل. بیدلیل مضطرب میشوم و تلفن را برمیدارم و اسمات را مینویسم و از میانِ انبوهِ همنامانات میآیم پایین تا چشمام به اسم و فامیلات بیافتد و میافتد و خیالم راحت میشود که هنوز آشنایی. از دستت عصبانی میشوم که چرا اینهمه از آخرین تماس و افتادنِ اسم و ریختات روی گوشی گذشته که یادم میافتد چرا. فکری میشوم که این چه فکریست کلهی سحر که البت، چندان هم کلهی سحر نیست و دمِ ظهر است و بعد سُر میخورم توی فکرِ دیگری. فکر میکنم کمکم وقتش شده دستی به سر و روی زندگیام بکشم و به این وضعِ فلاکتبارِ تا پاسی از شب بههیچ گذراندن و تا لنگِ ظهر در خوابِ نامرغوب ماندن پایان دهم.
فیلم و عکس و خبر و تحلیل و گزارش. رقص و سرود و سکون و خشم و استیصال. یازدههزار و هفتصدوهشتاد. مذاکره و معامله و شبیخون. سوگواران در میانِ سوگواران. کالابرگِ یک میلیون تومانی، بدونِ قید و شرط، برای هر ایرانی.
بیخبر آمدم سروقتات. رنگت پریده از باران و آفتابِ سالیان، اما هنوز جوانی. ما اما نه، پیر شدیم. نه از آن «پیر شدیم»ها که در گعدههای میانسالانه بههم میگوییم و پشتبندش برای تایید این مدعا، عادات تازه پیدا شدهمان را قطار میکنیم و سپس بهریش هم میخندیم و سرآخر سری تکان میدهیم و میگوییم همین صحبت از پیرشدگی خود بهترین گواه برای پیرشدگیست. نه. راستیراستی پیر شدیم. بهوجد نمیآییم. از چیزی منقلب نمیشویم. یادِ آن ایامِ خوشخیالیمان بهخیر که خیالمان بود مهمایم و موثر. حالا همهمان منفعل شدیم و چشم بر آسمان دوختیم. قاصدِ روزانِ ابری.
گُلِ گلایلِ پلاسیدهی کنارِ صورتات را کنار میزنم، سیگاری میگیرانم و چند دقیقه همانطور نگاهت میکنم. سرازیر میشوم سمتِ شهری که حالا از همیشه بدقوارهتر است و دیگر هیچچیزش به هیچچیزش نمیآید. توی راه، فرهاد میخواند و سهیل نفیسی. یککاره دورچی هم آنوسطها. هیچچیز به هیچچیز نمیآید. حالا من بگویم و تو باور نکن.
—
بهیاد محمد مختاری | جانباختهی سرافرازِ راهِ باریکِ آزادی در بیستوپنجِ بهمنِ هزاروسیصدوهشتادونه.
Post #395
1.27K
Forwarded from افاضات و اضافات
- ❤ 14
- 💩 1