روز یازدهم
تهران یه حالی است عزیزِ من. نه میخندد و نه گریه میکند. حالا تو بگو توهمی شدی، اما باور کن آدمها از نگاه در چشمِ هم پرهیز دارند، ژولیدهاند و تندتر از همیشه راه میروند. نه که عجله داشته باشندها، همینطور بیجهت.
راست میگفتند قدیمیها که بیخبری خوشخبریست. نه که مشاعرمان را از دست داده باشیم و ندانیم خبرهایی بوده و هست. نه به جانِ عزیزت، حواسمان هست. اما خب، دروغ چرا، همهمان در یک توافقِ جمعیِ ناگفتهایم که به روی هم نیاوریم و از کنار هم بگذریم. تصدقت، قضاوتم نکن که توهمی شدهام.
صبحها زودتر از همیشه بیدار میشوم و بعد کاری نمیکنم. حالا اوضاع کمی بهتر است البته. تلفنها وصل شده و تماسهای امین و بهامین و میلاد و حسین و فرزانه و مامان، کلِ روز را پر میکنند. خندهدار شدیم. خبری از این میگیریم و به آن میرسانیم. بعدا یادم بنداز که بگویم چگونه رمزی حرف میزدیم.
دیگر جانم برایت بگوید اوضاع آنقدرها هم بد نیست. شیرِ بدونِ لاکتوز پیدا میشود و فارسنیوز با سرعتی برقآسا بالا میآید. کافهها و کتابفروشیها بازند، ساندویچیها و سوپریها هم. جای تو فقط خالیست که از کریمخان بریم توی میرزا و تو غرولندی کنی که چرا ایرانشهر نه.
Post #392
1.25K
Forwarded from افاضات و اضافات
- ❤ 12
- 😢 6