تجربهای از جین گودال (نخستیشناس تازهدرگذشته) از کتاب مرز حیات، کارل زیمر، ترجمهی محمد کرامالدینی:
... اولین مشاهده از رفتار نخستیها در رویارویی با مرگ در دههی ۱۹۶۰ از سوی جین گودال ، طبیعتشناس بریتانیایی که برای زندگی با شمپانزهها به تانزانیا سفر کرده بود، انجام شد. روزی گودال به مشاهدهٔ شمپانزهٔ مادهای که او را اُلی مینامید، پرداخت. اُلی به تازگی زایمان کرده بود؛ اما گودال مشاهد کرد که حال نوزاد او خوب نیست و در این باره چنین نوشت: «هر چهار دست و پای بچه پایین افتاده بودند، شُل و آویزان بودند و تقریباً هر بار که مادرش قدمی برمیداشت، او فریادی میکشید».
از آنجا که بچهشمپانزه ضعیفتر از آن بود که بتواند موهای اُلی را در چنگ بگیرد و خود را روی بدن مادر ثابت نگهدارد، اُلی مجبور بود او را با احتیاط روی دست خود بخواباند. مادر او را از درختی بالا برد، روی شاخهای نشست و با احتیاط او را روی پاهای خود گذاشت. ناگهان باد و بارانی شدید در گرفت و به مدت نیم ساعت شمپانزهها و نخستیشناس ما را در بر گرفت. وقتی هوا صاف شد، گودال مشاهده کرد که اُلی از درخت پایین میآید؛ اما صدایی از بچه در نمیآید. این بار، سر بچه هم مانند دستها و پاهایش آویزان بود. گودال متوجه شد که اُلی با نوزادش به گونهای دیگر رفتار میکند. گودال نوشته است: «انگار میدانست که بچه مرده است».
حالا، اُلی به جای اینکه نوزاد را روی دست نگه دارد، او را با یک پا یا یک دست آویزان نگه داشته بود و گاه بدن او را به دور گردنش میانداخت. اُلی که در ظاهر سرگردان بود، به مدت دو روز بچه را با خود حمل میکرد. شمپانزههای دیگر به او و نوزاد مردهاش خیره میشدند؛ اما اُلی فقط به فضا خیره بود. سرانجام، گودال رَد او را در میان بیشهای متراکم گُم کرد؛ اما روز بعد اُلی بدون بچه پیدا شد.
درک ما و بسیاری از جاندارن دیگر از مفهوم زنده یا مرده بودن ذاتی است و انسان از طریق منطق و استنباط به این درک نمیرسد. درک ما از مرگ مانند نظریهٔ تکاملی داروین یا کشف الکترون از سوی تامسون، محصول تجربه و آزمایش نیست؛ بلکه ریشه در ذات باستانی انسان دارد.
Post #433
314