محمد کرامالدینی
دزدیدن بیمرگی از خدایان-۱
در قدیمترین اثر ادبیِ برجا ماندهٔ جهان آمده است که «شاه گیلگمش» بر «اوروک» حکومت میکرد. پس از مرگ نابههنگام بهترین دوستش «انکیدو»، ترس از مرگ به جانش افتاد. زاری میکرد که «آیا من هم باید بمیرم»؟ «سیدوری» میخانهدار به او گفت که «زندگی آدمی کوتاه است. فقط خدایان میتوانند جاودان زنده بمانند»[i]. پس گیلگمشِ ناآرام، در جستوجوی اسرار خدایان و کلید جاودانگی به سفری حماسی رفت.
او، «اوتناپیشتیم»، یا «نوح میانرودان» را که زندگی جاویدان داشت و با راهنمایی خدای «انکی» قایقی ساخته، آن را با حیوانات پُر کرده و از سیلی بزرگ جان به در برده بود، پیدا کرد. «اوتناپیشتیم» پس از اصرار بسیار، سرانجام نشانیِ «گیاهی شگفت» را که در عمق دریا روییده و جادویی و جوانیبخش است، به «گیلگمش» داد. «گیلگمش» گیاه را یافت؛ اما در راه بازگشت به خانه، ماری نابهکار آن را دزدید. مار دوباره جوان شد. «گیلگمش» نومید به خانه رفت و سرانجام مرگِ اجتنابناپذیرِ خود را پذیرفت.
من نیز مانند «گیلگمشِ» مدتها در این اندیشه بودم که چرا زندگی ما باید با سرعت قوس کوتاهی را بین دو گریه در در بیمارستان از سر بگذراند؟ چه شوخی بیرحمانهای که فیبرهای ماهیچههای ما در دههٔ سوم زندگی رو به تحلیل میروند! چرا بسیاری از تواناییهای بدنی ما از اواخر دههٔ سوم زندگی رو به کاهش میگذارند؟ چرا در دههٔ چهارم زندگی هر هشت سال یک بار احتمال فرا رسیدن مرگ دو برابر میشود و از چه رو در آغاز دههٔ پنجم سلولهای ما توانایی ترمیم جهشهای خطرناک را از دست میدهند؟
من تنها نیستم که در این اندیشهام. از زمانی که انسان پا به جهان گذاشته، با مرگ مبارزه کرده است. مرگآگاهی ما را مجبور کرده باشد در حالی که هنوز توانایی دستیابی به آرزوهایمان را داریم، دست از آنها بشوییم. مرگ در بهترین حالت شمشیری دولبه است، هم خوب است، هم بد.
[i] David Ferry, Gilgamesh: A New Rendering in English Verse (New York: Farrar, Straus, and Giroux, 1992): 56–57.
Post #423
391