هفتاد ساله شدم
هفتاد سال گذشت از آن روزی که هوای پاک زادگاهم را با نخستین دَم به درون شُشهایم فروکشیدم، نخستین بازدم را با سر دادن صدای گریه اطلاعرسانی کردم و سپس دیده به روشنی این جهانِ پرنور و زیبا گشودم.
بیگمان، در آن چهارشنبهی زیبای بهاری نمیدانستم تا چه اندازه بخت ادامهی زندگی خواهم داشت و نیز بیخبر بودم که فرایند انتخاب طبیعی چه «ژنهای خوبی» نصیبم کرده که خواهم توانست خود را از خطرهای جادهی مینگذاریشدهی زندگی برهانم، تاب بیاورم، نوزادی، کودکی، جوانی و بزرگسالی را پشت سر بگذارم، از پستیها و بلندیهای چند دهه گذر کنم، تا اینجا که هستم، پیش بیایم و به سرنوشت برادران و خواهران هیچسالهام که از بیماریهای گوناگون دوران نوزادی درگذشتهاند، دچار نشوم.
باری، لازم است اعتراف کنم آنچه در این هفتاد سالها برایم ارزشمند بوده، نه افتخارها و عنوانها که فرصت اندیشیدن، آموختن، آموزش دادن و همنشینی با انسانهایی بوده که هر یک چراغی در مسیر زندگیام افروختند.
من معلم بودهام، اما همواره خود را دانشآموز دانستهام و پیوسته کوشیدهام از زندگی، از طبیعت، از درون کتابها و از دلها و ذهنهای بیدار آدمیان بیاموزم.
خرسندم اگر توانسته باشم نقشی هرچند کوچک در مسیر دانش و فرهنگ سرزمینم ایفا کنم. خوشبخت و شکرگزارم اگر صدایم در کلاس درس یا واژههای کتابهایم، روزی انگیزهای یا تلنگری برای دل و ذهنی بوده باشند.
هفتاد سالگی برایم نه پایان راه، بلکه مجالی دوباره برای تأمل و یادگیری ژرفتر است.
بیگمان در این مسیر خطاهایی داشتهام که از آنها آموختهام. اگر توفیقهایی حاصل شده، نتیجهی لطف خدا و همراهی افراد بسیاری است که باید از آنان سپاسگزار باشم: خانوادهام، استادانم، شاگردانم، دوستان فرهیختهام و همهی آنان که چیزی به من یاد دادهاند.
با فروتنی بسیار، این نقطه از مسیر زندگیام را گرامی میدارم و امیدوارم آنچه را که مانده با حضوری مفید سپری کنم.
محمد کرامالدینی
سوم خرداد ۱۴۰۴
Post #422
441