درغلغل ورویشی، بهار اینگو نه ست
می خوانی و...نغمه ی هزاراینگونه ست
شرکرده شبی بلند برشانه ی تو
آمیختن " لیل ونهار" اینگونه ست
*
درهرزخمم نشای نامت را کاشت
عشقی که هوای کشته هایش را داشت
فهمیدم که رسیده ام، سرشارم
آن روز که بافه بافه ام برمی داشت
*
جزسیب وستاره نیست درسینی من
آئین دل است شعرآئینی من
دنیای مرابه رسمیت بشناسید
جزعشق نبوده درجهان بینی من
*
تا"سرخ" رسیده ام تنم شیرین است
ازشاخه بچین مرا دلم غمگین است
چون سیب مرا به دیس دیگر بگذار
مفهوم دگردیسی شاید این است
*
هی اشک روانه کردمت هی نامه
ازسمت تو می رسد به من کی نامه؟
من مولوی ام که بی حضورت ای شمس
می خوانم ومی گریم در نی نامه
*
ازتاب من وتوان من برگشتی
جان بودی وازجهان من برگشتی
خالی شدم ازشعر، شدم لال ترین
روزی که توازدهان من برگشتی
#دکتر_رضا_علی_اکبری
Post #10088
226