🍁
«پاییز فصل آخر سال است» اولین رمان
نسیم مرعشی، نویسنده و روزنامهنگار ایرانی است که توسط
نشر چشمه منتشر شده؛ رمانی اجتماعی و عاطفی که روایتش را از زندگی سه زن جوان در آستانهی سیسالگی میگیرد. کتاب در سال
۱۳۹۳ برندهی جایزهی ادبی
جلال آلاحمد شد و از همان ابتدا، بهخاطر روایت چندصدایی و پرداختن به دغدغههایی مثل مهاجرت، روابط عاطفی، خانواده و سردرگمیهای نسل جوان، مورد توجه قرار گرفت.
🔸این رمان با نثری
روان و
صمیمی نوشته شده که در عین سادگی، حالوهوایی شاعرانه و احساسی دارد. روایت از دل زندگی و ذهن شخصیتها و با
پرهیز از توصیفات پیچیده و طولانی پیش میرود و زبان کتاب به
گفتوگوی روزمره نزدیک است، اما در پس همین سادگی، ظرافت و لطافت خاصی جریان دارد.
🔸
«پاییز فصل آخر سال است» از آن کتابهاییست که آرامآرام به آدم یادآوری میکند چقدر از زندگی آدمهای نزدیکش بیخبر است؛ حتی از زندگی کسانی که خیال میکنیم خوب میشناسیمشان.
🔸داستان از زاویهی دید
سه دوست پیش میرود؛ شبانه، روجا و لیلا؛ سه زن که هرکدام در نقطهای متفاوت از زندگی ایستادهاند و هرکدام چیزی را با خودشان حمل میکنند. یکی درگیر فراموش کردن آدمیست که هنوز از ذهنش نرفته، یکی میان ماندن و مهاجرت دستوپا میزند و دیگری همزمان با شروع یک ارتباط تازه، با بیماری برادرش دستوپنجه نرم میکند. اما جذابیت اصلی داستان فقط در اتفاقاتی که برای این سه نفر میافتد نیست؛ در
فاصلهایست که میان «آنچه میبینیم» و «آنچه واقعاً درون آدمها میگذرد» وجود دارد.🔸هر فصل، ما را به ذهن یکی از این سه زن میبرد و همین جابهجاییِ مداوم زاویهی دید،
شخصیتپردازی را به یکی از نقاط قوت کتاب تبدیل میکند. ما یک آدم را از بیرون میبینیم، دربارهاش قضاوت میکنیم، شاید حتی به زندگیاش غبطه بخوریم و با خودمان بگوییم: «کاش مشکل من این بود؛ این که چیزی نیست.» اما چند صفحه بعد، وقتی داستان وارد ذهن همان آدم میشود، تمام تصوراتمان فرو میریزد. میفهمیم
آنچه از دور ساده به نظر میرسید، از درون چه آشوبی به پا کرده است.🔸شاید زیباترین چیزی که کتاب نشان میدهد همین باشد: ما
هیچوقت واقعاً نمیدانیم آدمی که روبهرویمان نشسته و میخندد، چند دقیقه پیش چه چیزی را پشت سر گذاشته؛ شب قبل به چه فکر کرده، از چه چیزی ترسیده و چه جنگی را در سکوت خودش ادامه میدهد. حتی این سه دوست، با تمام نزدیکیشان، بارها به زندگی یکدیگر غبطه میخورند و تصور میکنند دیگری لابد خوشبختتر است یا دستکم مشکلات قابلتحملتری دارد؛
غافل از اینکه وقتی نوبت روایت آن دیگری میرسد، میبینیم هیچچیز برای هیچکدامشان آسان نیست.🔸شخصیتها آنقدر انسانی و ملموساند که گاهی دلمان میخواهد دستشان را بگیریم و تکانشان بدهیم: «خب این کار را بکن! اینقدر خودت را اذیت نکن!» اما درست همانجا کتاب سؤال سختتری میپرسد:
اگر جای او بودی چه؟ اگر همان ترس، همان تردید، همان دلبستگی و همان شرایط سهم تو از زندگی بود، مطمئنی عاقلانهتر رفتار میکردی؟🔸شاید برای همین، «پاییز فصل آخر سال است» بیشتر از اینکه داستان سه دوست باشد، داستان
سه جهانِ نادیده است؛ سه زندگی که از بیرون ساده و قابلفهم به نظر میرسند، اما وقتی درِ ذهن هرکدامشان باز میشود، با
ترسها،
دلبستگیها،
حسرتها و
تصمیمهایی روبهرو میشویم که پیش از آن نمیدیدیم. پیش رفتن داستان از میان این
سه صدا، اجازه نمیدهد خیلی راحت کسی را قضاوت کنیم؛ چون درست وقتی فکر میکنیم دیگری را فهمیدهایم، روایت به نفر بعدی میرسد و تصویرمان را از او عوض میکند.
🔸 چیزی که بعد از تمام کردن کتاب بیشتر از همه در ذهن میماند، همین
مکث کوتاه پیش از قضاوت کردن آدمهاست؛ اینکه زندگی هرکس را نمیشود از چند تکهی قابلمشاهدهاش حدس زد و
هیچ رنجی انقدر که به نظر میرسد، سبک نیست.📖#معرفی_کتابکانون کتاب و کتابخوانی مهرنگار🌻