📝
|•مجابم کن داستانت زباله نیست!اولین جملهی داستان، معمولا یک قمار است؛ یا خواننده را با خودت میبری، یا همانجا از دستش میدهی!
صفحهی اول برای نویسندهها شبیه ایستادن پشتِ درِ یک اتاقِ تاریک است؛ نمیدانند با چه جملهای وارد شوند که خواننده را فراری ندهند. این فقط سهمِ تازهکارها نیست؛ نویسندگانی هم که سالها تجربه دارند همیشه دنبالِ یک جملهی وسوسهانگیز و پاراگرافی درخور میگردند.
شروعِ داستان باید چیزی در دلِ خواننده روشن کند؛ یک سؤال یا یک حس که نتواند بهسادگی از کنارش بگذرد. پاراگراف اول، در حقیقت اولین ملاقات شما و مخاطب است. اگر این ملاقات کسلکننده باشد، شاید دیگر فرصتی برای معرفی باقی نماند!
کنجکاوی خواننده را قلقلک بدهید.
یکی از سادهترین راهها این است که داستان را با یک سؤال، یک اتفاقِ ناتمام یا تصویری شروع کنید که توضیحش را به تعویق انداختهاید. مثلاً بهجای اینکه بنویسید: «صبح از خواب بیدار شدم و دیدم خانه بههمریخته است.» میتوانید بنویسید: «چه کسی دیشب وارد خانه شده است؟» حالا خواننده یک سؤال دارد؛ همان سؤالی که شما میخواهید داشته باشد.
همیشه نیاز نیست معمای شما جنایی باشد؛ گاهی یک سؤالِ کاملاً معمولی هم میتواند خواننده را دنبال خودش بکشاند:« چرا بعضی آدمها را دوست داریم، حتی وقتی میدانیم نباید؟» حالا دیگر شما یک در باز کردهاید؛ فقط کافیست خواننده آنقدر کنجکاو باشد که دلش بخواهد از آن عبور کند.
پس اگر صفحهی اولتان هنوز آنطور که میخواهید نیست، داستان را دور نیندازید؛ شاید فقط هنوز جملهای را پیدا نکردهاید که بتواند یقه خواننده را بگیرد و بگوید:
«صبر کن! هنوز تمام نشده...»
#بیاــباهمــبنویسیم | (۲)