داستان غم انگیز هانس ؛؛
#دکتر_ناصر_مهدوی
✍️یادم آمد پیشتر داستانِ کودکی بهنام هانس را خوانده بودم۰ ماجرا از این قرار بود که هانس سالها توسط پدر تندخویش در خانه حبس شده بود و حق نداشت از آن محیط بیرون برود۰
پدرش برای رفع دلتنگی او دست پسرش را میگرفت و در اتاق قدم میزدند و به هانس میگفت:
فرزند عزیزم؛ بیا و در خیالت و فقط در عالم خیالت هر مکانی را که دوست داری تصور کن تا با هم به آنجا رویم۰ آیا دوست داری کنار ساحل قدم بزنیم؛ یا سری به بازار شلوغ شهر و اطراف دروازه بزرگ شهرمان بزنیم؟ لطفا انتخاب کن۰ طفلک هانس فقط در عالم خیال خودش یکی از مکانهایی که پیش رویش قرار دادهشدهبود را انتخاب میکرد و پس از آن پدرش جزء به جزء و با دقت و شور تمام؛ آنجا را توصیف و در ذهن هانس مجسم میکرد. با این ترفند و خیالپردازی پدر؛؛ پسر بچه معصوم واقعا در چند لحظه در همان عالم خیالش احساس میکرد که کنار ساحل یا بازار شلوغ شهر رفته و غرق در تماشا میشد۰ اما؛؛ پس از فروکشی آتش توهمات و فریبکاریهای پدر؛ هانس به خود میآمد و میدید در تمام این مدت؛؛ رفتن به بازار و قدم زدن در کنار ساحل خیالی بیش نبوده و او همواره و در تمام این زمان؛ در همان اتاق کوچک در حبس بسر میبرده و از دنیای واقعی محروم بوده است۰
غرض از نقل این داستان کوتاه این بود که بگویم حکایت مردم معصوم این سرزمین هم چیزی شبیه سرگذشت هانس بیچاره است۰ زیرا ما نیز در این چند سال گذشته در خیالمان همه دنیا را فتح کردیم؛ در خیالمان شاد و خوشبخت شدیم؛ در خیالمان عزیز و آزادترین مردم جهان شدیم؛ در خیالمان محرومان و تهیدستان را از فقر و فلاکت نجات دادیم و در خیالمان جامعهای خدایی با معیارهای عادلانه ساختیم. اما وقتی از خیالاتمان بیرون آمدیم؛ متوجه شدیم همه این دنیاهای شیرین؛ واهی و توهم بوده و ما سالهاست که در اتاق تاریک جامعه؛ با انواع دردهای روحی و جسمی حبس شدهایم، با این تفاوت که لااقل در اتاق هانس؛ برق؛ ساعتها نمیرفت؛ گاز قطع نمیشد؛ فشار آب کم نمیآمد و هانس از این بابت احساس خوشبختی میکرد۰
اما صد دریغ از ما که اتاقمان حتی امکانات اولیه اتاق هانس را هم ندارد ۰۰۰۰
#نشانرادنبالکنید
@kanoon_neshan
Post #3985
4.81K
کانون نشان Photo
- 💯 39
- 👌 28
- 👏 10
- 👎 1