آقای امیری…
ما عادت داریم صدای شما پیش از جملههایمان برسد؛
همان «قربون شما… چشم… همین الان… خواهش میکنم»
که ما مانده بودیم چطور ممکن است کسی این همه مهربانی را خرجِ روزمرۀ آدمها کند.
حالا چند روزیست تلفن ما زنگ نمیخورد.
هیچ صدایی از شما نمیآید تا از طباطباییها برایمان بگویید.
راستش را بخواهید با اینکه بعضی حرفهایتان را نمیفهمیدیم، اما یقین داشتیم پشت آنها دریایی است.
ما منتظریم
تلفنمان دوباره زنگ بخورد
و شما بگویید که امروز حواستان بوده،
که احوالپرسی ما گرم نبوده و نگران حالمان شدهاید.
بگویید «کَلها شانس دارند» و بلند بلند بخندید
ما نگران شما هستیم،
اما بیشتر از شما نگرانِ دلِ خودمان.
دلهایمان تنگ شده و جانهایمان، کنار تخت سفید بیمارستان جا ماندهاند.
آقای امیری…
هر نفس دعاهای ما به نام شما گره خورده و
هر بغض ما از نبودنتان سنگین است.
مجتمع، دلها و چشمهای ما، همه، منتظر برگشتن شماست.
ما دلتنگیم
و
منتظر
#برای_شفای_آقای_امیری_ما_دعا_کنید
Post #12073
87
