🧿
کامیشکا
۲۲/اَمُرداد/۱۴۰۵
□قلب بیستچهارملیونتومانی#کامبیز_نجفی
هر چند ماه یک بار، باید این قلب گلادیاتور را بردارم ببرم خدمت دکتر، تا نگاهش کند و بگوید که تپیدنش چطور است. و هر بار، قلب را قوت میدهد که میتواند بتپد و حتا بتازد.
و من با خودم میگویم اگر میتپد و تازان است، پس این توبرهی دوا و قرارهای بعدی چراست؟
حالا اینها به کنار، قلب من که اینقدر گران نبود، من که میخواستم بکنم بیندازمش جلوی سگ، اینکه خریداری ندارد، پس چرا اینقدر گران شده است؟
یک چکاب و ویزیت دکتر و داروها، بیست و چهار ملیون تومان؟ خودش را بخواهم بفروشم، دوهزار تومان نمیخرند. بگذارمش لای دستمال به هر مادهسگی تعارف کنم، نگاهش نخواهد کرد، ولی دوا و درمانش، عدد بلد نیست.
به یکی گفتم گلادیاتورِ ما هم اینجوری خرجش بالاست. خندید و گفت: «با این فاکتور، این وطن وطن کردن تو دیگر خیلی مضحکه است؟»
گفتم: «مضحکه نیست، تراژدی عاشقانه است. میدانی؟ روزی که وطن را تقسیم میکردند، دلبریها و اشرفیهایش و هرچهاش را که میشد به گای سگ بدهند، دادند به شاهزادهها و آقازادها، عاشقیاش را ما برداشتیم و گذاشتیمش توی قلبمان.
میخندد و میگوید: «برای همین است که قلبت سالِ پار، ناگهان ترکید زیر سُمّ ستوران.»
دکتر هم گفت: «قلبت بوی خاک میدهد و دوایش پلاویکس است و پرهیز از دخانیات.»
گفتم: «شما در طب میگویید خاک، ما در شعر میگوییم وطن. وانگهی این قلب، خودش کورهی دود است، چند نخ دخان چه میکند با او؟»
گفت:«خاک درصدش بالاست، خواهی مرد.»
گفتم: «درصدش پایین هم باشد، خواهم مرد. شا زادهها و آ زادهها هم میمیرند، منتها توفیر دارد و من لااقل با قلب مردهام»
شارلوت میگوید: «شما ایرانیها در عشق شرقی یاد گرفتهاید عاشق باید جور ببیند و عشق بورزد، این یک بیماریست.»
می.گویم: «ها، همین که میگویی.
ایرانهخانم هم خلق و خوی دلربایان شرق را دارد. هرّ و کرّ و خندههاش با رقیب است، روضه و مصیبتش را با ماست. اشرفیهای وطن جرینگ جرینگ برای آنهاست، قرص پلاویکس ورقی یکملیونتومان برای ما.»
میخندد و میگوید: «شاعر! شنیدهام در وطنت، یک جلد کتاب شده سهملیون تومان. نچایی.»
یک نسیم گرم از سمت خلیج میآید. نسیم، نمناک است. نسیم غمناک است.
@kamishka_ir