🟰 این امید است که آینده ما را می سازد
✍ مرضیه حاجی هاشمی
اعدامی دیگر واقع شد، در حالی که اینبار فقط مسأله «نه به اعدام» یا ظالمانه دانستن حکم اعدام نیست. «علیرضا سپاهی» اعدام شد، درحالی که پیمان عقد دائمش را به صورت غیابی و وکالتی یک روز پیش از آن با نامزد در بندش «مهشاد» بسته بود. اهمیت این ماجرا، زمانی آشکار میشود که از سطح یک تراژدی شخصی به سویه های فراتر برویم. سوی دو انسانی که در برابر مرگ ایستادهاند و سوی جامعهای که شاهد این ایستادن و سپس حسرت آخرین دیدار آنها است.
ازدواج اساساً پیمانی درباره آینده و زندگی مشترک است؛ نه تحمل رنج دوری؛ اما مهشاد در شرایطی به روی آینده «بله» می گوید که میداند ممکن است تنها چند ساعت بعد، پیش از آنکه آینده مشترکش با شوهرش آغاز شود، او برای همیشه برود. در ظاهر و مطابق واقعیت تلخ موجود این «بله» به یک رخت عزاست نه لباس عروسی؛ اما انسان همیشه مطابق واقعیت ها بله نمی گوید؛ بلکه با عشق و به امید تغییر آن واقعیت ها؛ ولو به گونه ای معجزه آساست که تصمیماتی شگرف می گیرد.
اینجاست که عظمت تصمیم مهشاد آشکار میشود. او اجازه نداد محاسبه واقعیت، معنای انتخابش را تعیین کند. منطق محاسبه میگفت، وقتی فردا او وجود ندارد، ازدواج چه معنایی دارد؟ مهشاد نشان داد اتفاقا چون ممکن است فردا نباشد، امروز باید پیوند خود را ثبت کنیم. این تصمیم را میتوان در سطح شخصی، تصمیمی از سر عشق دانست و اینکه شاید زندانبانان دیندار! حالا دیگر اجازه ملاقات زن و شوهر رسمی را صادر کنند، عروس و دامادی برای چند ساعت و آخرین دیدار شب اعدام.
اما در سطح اجتماعی، معنایی فراتر پیدا میکند. کنش مهشاد و علیرضا، واجد معنایی سیاسی و نمادین است. او در شرایطی که قدرت سیاسی مرگ را به آینده زندگی تحمیل کرده بود، آیندهای را انتخاب کرد که ظاهراً دیگر وجود نداشت. قدرت میتواند زمان مرگ یک انسان را تعیین کند؛ اما نمیتواند الزاماً معنایی را که او در آخرین ساعات زندگی خود به حیات میدهد، تعیین کند. از این منظر، عقد مهشاد و علیرضا نوعی بازپسگیری عاملیت است. آنها نمیتوانستند حکم را تغییر دهند؛ اما میتوانستند تصمیم بگیرند آخرین ساعات زندگی علیرضا فقط «شب پیش از اعدام» نباشد. آن شب، شب ازدواجشان نیز بود. مرگ قرار بود آخرین واقعه زندگی باشد که توسط قدرت سیاسی تحمیل شده بود؛ ولی آنها تلاش کردند عشق را به آخرین واقعهای تبدیل کنند که خودشان انتخاب کردهاند.
سوی دیگر تراژدی، جامعه است. جامعه ایران فقط شاهد اعدام یک انسان نبود. شاهد مجموعهای از آخرین تلاشهای انسانی بود، تلاش برای جلوگیری از اعدام، تلاش برای ثبت عشق و سپس تلاش برای آخرین دیدار، دیداری که حسرتی ابدی شد و تا ابد در تاریخ عشاق این سرزمین ماندگار. علیرضا سرانجام اعدام شد، بیآنکه بتواند همسر تازهعقدشدهاش را برای آخرین بار ببیند.
اینجا اتفاقی مهم در سطح جامعهشناختی رخ میدهد. جامعه فقط با «مرگ» مواجه نمیشود، با بیثمر ماندن آخرین کنشهای انسانی در برابر مرگ مواجه میشود. وقتی جامعه میبیند دو انسان در آخرین ساعات زندگی میکوشند عشق خود را ثبت کنند و سپس حتی امکان یک دیدار کوتاه و وداع نیز فراهم نمیشود، مسئله از سطح حقوقی به سطح اخلاقی و عاطفی منتقل میشود. جامعه فقط نمی پرسد «چرا او اعدام شد؟». می پرسد چرا حتی آخرین دیدار ممکن نشد؟ چه کسی با این دیدار آسیب می دید؟
این پرسش برای وجدان جمعی بسیار سنگین است؛ زیرا آخرین دیدار یکی از قدیمیترین و انسانیترین آیینهای مواجهه با مرگ است. انسانها حتی در برابر دشمن خود، حتی در برابر محکوم و زندانی، برای وداع، خداحافظی و آخرین دیدار معنا قائلاند. وقتی این امکان نیز از انسان گرفته میشود، جامعه آن را نه به عنوان یک ضرورت امنیتی (چون علیرضا در محبس و مرگ برایش محتوم بود) بلکه به عنوان امتناع از اعطای یک حداقل انسانی تجربه میکند.
و اینجاست که سوگ میتواند به خشم تبدیل شود. حتی اگر شرایط دادرسی و محاکمه نیز عادلانه بود، جامعه این رنج مضاعف در شب اعدام را برنمی تافت؛ چرا که انسان می تواند برای مرگ یک نفر گریه میکند؛ اما وقتی احساس کند بخشی از رنج او قابل اجتناب بوده است، از خود میپرسد: «چرا؟» و این «چرا» منشأ خشم است. حال چه رسد به وقتی که جامعه در بهتِ بی ثمر ماندن تلاش هایش نیز باشد، تلاش هایی در «نه به اعدام» و جلوگیری از اعدامی دیگر که عادلانه نمی داند.
این داستان فقط داستان یک اعدام نیست. داستان لحظهای است که عشق خصوصی به حافظه عمومی، سوگ به خشم، و ترس به امید تبدیل میشود و شاید در نهایت، مسئله همین باشد، قدرت میتواند مرگ را تحمیل کند؛ اما انسان، حتی در آستانه مرگ، هنوز میتواند معنای آخرین لحظه زندگی خود را انتخاب کند و این امید است که آینده ما را می سازد.
منبع: کانال تلگرام نگارنده
@Kaleme
Post #34743
590