کاش بازگشت را بهانهای بود
یا سوگ شاعر را گشایشی
کاش تشنهی شوریده در سرابی نو مینگریست
یا توفان در ساعتی سزاوار درمیرسید
به تو رشک میبرم، به تو
به تو که در سپیدهدمِ شعفْ جوان بودهای
و هرگز مجال نیافتهای
که به افسونهای نادمیده دل خوش داری
و از نقابهای دریده به شگفت آیی
چه کنم که باور کنی؟
نه مرا از نواختن پردهای نو پروایی بود
و نه نغمهگران را بر لب دریغایی
لیک ماه رخ ننمود
و هر اختری که پی افگندیم
نیک نیامد
شاید نجات در اشک بود و نمیدانستیم
شاید بیگانگیمان نشانِ بُرنایی بود
و دیوانگیمان گُواهِ دانایی
اما ای گسیخته از منّتِ تن،
ای گریخته در تمنای تداعی،
سوگند میخورم که خون تابناک تو
هم طلسم تیرهچشمان را خواهد شکست
و هم رونق دروغزنان را.
علیرضا اسماعیلپور- ۱۴۰۴/۱۲/۱
Post #1865
4.31K
Forwarded from تلخیها (Alireza Esmaeilpour)