دل رؤیا گرفته؛ چه کابوسی، مگه نه!
نه خورجینی، نه اسبی، نه فانوسی، مگه نه!
نه گلدسته، نه محراب، نه ناقوسی، مگه نه!
بر این تخت شکنجه، نه طاووسی، مگه نه!
در این خواب بدِ بد، من و تو خوب خوبیم.
من و تو شرق و غربیم، شمالیم و جنوبیم.
چه تصویر غریبی؛ همه بیسر، مگه نه!
یکی شده با زمین، بال کفتر، مگه نه!
گل قالی سرِ دار پلاسیده، مگه نه!
سر چلگیس قصه تراشیده، مگه نه!
نترس از این سیاهی
تو شبتابی، مگه نه!
نترس از مرگ دریا
خود آبی، مگه نه!
در این خواب بد بد، من و تو خوب خوبیم.
من و تو شرق و غربیم، شمالیم و جنوبیم.
هنوز دست تو تنها خودِ سازه، مگه نه!
با تو جمعهٔ دلگیر چه دلبازه، مگه نه!
صدای تو بیپایان، سرآغازه، مگه نه!
خواب این شرم شرقی چقدر نازه، مگه نه!
– شهیار قنبری
Post #1856
4.36K