TGViewer
𝑂𝑧 𝐶𝑖𝑡𝑦 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦 𝑂𝑧 𝐶𝑖𝑡𝑦 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦 @justmenotlie · 117 subscribers
Post #3739 6

Forwarded from ㅤ‌- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²

– Dans la douceur des nuits d’automne, je te retrouve.
امشب، آسمان آن آبیِ ژرف و خاموش را به تن کرده که آدم را یاد حرف‌هایی می‌اندازد که سال‌ها در سینه مانده‌اند و هنوز برای تمام شدن، واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌اند. پشت پنجره، چند چراغ پراکنده روشن‌اند و نورشان روی دیوارهای کهنه لغزیده؛ انگار در آن همه آبیِ سرد، هنوز گوشه‌هایی از شهر گرم مانده است.
همیشه گمان می‌کردم آدم‌ها با گذر زمان با حضور یکدیگر خو می‌گیرند؛ بعد تو آمدی و فهمیدم بعضی آدم‌ها وارد زندگی نمی‌شوند که به بودنشان عادت کنیم، می‌آیند تا معیارِ آرامش را در جان آدم جابه‌جا کنند.
تو برای من همین اتفاقی.
حضورت شبیه جمله‌ای‌ست که معنایش را از واژه‌هایش نمی‌گیرد؛ از سکوتِ میان آن‌ها می‌گیرد. از همان مکث کوتاهی که میان دو کلمه جا می‌ماند و خواننده، بی‌آنکه بداند چرا، دلش می‌خواهد همان‌جا بماند.
شاید دوست داشتن همین باشد؛ پیدا کردنِ کسی که در کنارش سکوت، صورت دیگری از سخن گفتن پیدا می‌کند.
گاهی به این فکر می‌کنم که چرا میان این همه آدم، قلب ما به بعضی‌ها چنین بی‌صدا گره می‌خورد. شاید آدم تمام عمر در جست‌وجوی کسی نیست که شبیه خودش باشد؛ در جست‌وجوی کسی‌ست که بتواند بخش‌هایی از وجودش را که هنوز زبان ندارند، بفهمد.
تو بعضی از بی‌زبانی‌های مرا فهمیدی. و این برای من، از هزار بار شنیدنِ «دوستت دارم» عمیق‌تر است.
پاییز که از راه می‌رسد، این را بهتر می‌فهمم. برگ‌ها از شاخه‌ها جدا می‌شوند و درخت، با تمام برهنگی‌اش، همچنان ایستاده می‌ماند؛ انگار طبیعت هم می‌داند ماندن، تنها صورتِ دوست داشتن نیست. بعضی فصل‌ها می‌آیند تا آدم بفهمد چه چیزی سزاوارِ ماندن است و چه چیزی باید با وقاری خاموش از کنارش عبور کند.
من میان تمام این رفت‌وآمدها، تو را برای ماندن می‌خواهم. شاید شگفت‌انگیزترین بخش عشق همین باشد؛ آدم یک نفر را پیدا می‌کند و ناگهان آینده، که همیشه شبیه راهی مه‌آلود بوده، پنجره‌ای پیدا می‌کند.
من آینده را با تو شبیه خانه‌ای می‌بینم که هنوز بنا نشده، اما می‌شود گرمای چراغ‌هایش را از همین حالا حس کرد؛ جایی با عصرهای آرام، دو فنجان بر لبه‌ی میز، پنجره‌ای پوشیده از بخار و شهری که پشت شیشه، آهسته در تاریکی محو می‌شود.
و تو.
شاید تمام فلسفه‌ی خوشبختی همین باشد؛
اینکه جهان، با تمام وسعت و بی‌قراری‌اش، سرانجام در حضور یک نفر قابلِ سکونت شود.
تو جهان را برای من قابلِ سکونت کردی.
دوستت دارم شبیه نوری که در واپسین ساعت‌های عصر پاییزی روی دیوار می‌لغزد؛ نوری که برای دیده‌شدن شتابی ندارد، اما وقتی خاموش می‌شود، آدم تازه می‌فهمد چه‌قدر به حضورش خو گرفته بوده.
دوستت دارم شبیه کتابی که آدم از بیمِ تمام شدن، آهسته می‌خواند؛ هر صفحه را با مکث، هر جمله را با تأمل و هر پایان را با اندکی دلتنگی.
و اگر روزی از من بپرسی عشق کجای زندگی آدم می‌ایستد، شاید بگویم: جایی میان آنچه از دست می‌رود و آنچه هنوز امیدِ ماندن دارد؛
جایی که آدم برای نخستین‌بار می‌فهمد خانه همیشه یک مکان نیست.
گاهی یک نفر است.
و من، بکهیونم، خانه‌ام را در تو پیدا کرده‌ام.
— چانیول؛ ساکنِ همان گوشه‌ای از جهان که به تو ختم می‌شود
More from @justmenotlie
  1. Oct 4, 2026document post
  2. Oct 4, 2026photo post
  3. Oct 4, 2026Post #3743
  4. Oct 4, 2026Post #3742
  5. Oct 4, 2026ㅤ🌟 ┊ 🔤 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍, 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 ✨ 002 : #Baekhyun
  6. Oct 4, 2026Post #3740
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →