TGViewer
Channel Public Channel
سفر به خانه

سفر به خانه

@journey_to_home

تمامش یک سفر است
سفرهایی بی انتها
و هر بار
سفر از بندری به بندر دیگر
- - - - - - - - - - - - - — - — - - -

- - - - - - - - - - - - - — - — - - -
Subscribers
1.14K
Photos
84
Videos
69
Links
1.9K
Recent Posts 19 shown
Post #2519 155

Forwarded from 💜کرایون فارسی💜

"خانه" جایی است که تو باید باشی همچنان که بر روی این زمین قدم می‌زنی...

آن اساتیدی که بر زمین راه رفته‌اند، هم‌زمان بر روی زمین و در #خانه بودند. آن‌ها مملو از عشق و توانایی بودند، و شکوهمند، و راه که می‌رفتند می‌توانستید گام‌های آن‌ها را ببینید. آن‌ها درست مانند شما زنده بودند و نفس می‌کشیدند، به درون و بیرون...

شیرینیِ گایا که از سوی #گایا داده می‌شد را به درون تنفس کرده، و بازدم آن‌ها برای تغذیه کردن گایا بود. آن‌ها بخشی از همه چیزهای زنده این سیاره بودند، درست مانند شما...
این استعاره‌ی همیشگی می‌گوید که شما به‌اندازه هر استادی که هرگز بر این سیاره راه رفته است، شکوهمند هستید، اما حالا در این انرژیِ جدید شروع به درک این موضوع کرده‌اید.

عزیزانم، اساتید این زمین برای همین آمده بودند، تا آن شکوهمندی‌ای که از آن شماست را نشان دهند. تا مانند شما انسان باشند، تا مانند شما بر این سیاره راه بروند و کارهای شکوهمندی انجام دهند. چون (درواقع) این همان چیزی است که شما هستید...

#استادی ✨

کرایون 💜
#حلقه12
2 دسامبر 2020
  • ❤ 18
Post #2518 138

Forwarded from 💜کرایون فارسی💜

«تصویرسازی الهی» چنین است که شما انتخاب‌هایی می‌کنید، و سپس آن انتخاب‌ها در واقعیت جدید و گسترش یافته شما ظاهر می‌شوند.💭✨
شما این کار را از طریق «تنفس» و «اجازه دادن» انجام می‌دهید.
🍃
🕊️
🎈

#سنت_ژرمن
  • ❤ 8
  • 🔥 3
Post #2516 174
می‌تواند خنده باشد
گل باشد
کمی شادی
اما هنوز سیاه و سفید

تنفس تو می‌تواند رنگی باشد
که بر این بوم پاشیده می‌شود
پس
دستت را به من بده
با من همدست شو
همراه شو
با من
#همنفس شو

پویش همنفس

لینک تنفس ۴۴۴۴
  • ❤ 12
  • 🔥 3
  • 😇 2
  • 🕊 1
Post #2514 150
حتی بیشتر از آن؛ احساس می‌کرد تنشی که شاید سال‌ها بدون اینکه خودش متوجه باشد در بدنش حمل کرده، در حال حل شدن و از بین رفتن است.

در همان لحظه، استوارت احساس حضور قدرتمندی در اطراف خودش داشت.
و تجربه‌ای بسیار مشخص برایش اتفاق افتاد:
احساس کرد تیف آنجاست و دستش را گرفته است.
خودش بعدها می‌گوید حتی فکر کردن به آن تجربه هنوز هم بدنش را مورمور می‌کند.
برای او تجربه‌ای عجیب، قدرتمند و تغییردهنده‌ی زندگی‌اش بود.
اما یک مشکل وجود داشت.
ذهن منطقی‌اش نمی‌توانست آن را توضیح دهد.
حتی وسط سوگ و اندوه، می‌دانست چیزی که تجربه کرده بود از نظر منطق معمول قابل توضیح نیست.
ذهن عقل‌گرایش فقط دو احتمال پیدا می‌کرد:
یا کاملاً عقلش را از دست داده بود،
یا یک جورهایی کسی مادهٔ توهم‌زا در نوشیدنی‌اش ریخته بود!

بنابراین سراغ یکی از تسهیل‌گران رفت و از او پرسید چه اتفاقی برایش افتاده است.
آیا این تجربه طبیعی بود؟
واقعاً چه چیزی را تجربه کرده بود؟
تسهیل‌گر زنی بود که گوشواره‌های آمتیست داشت.
لبخندی زد و فقط گفت:
«تو با روح ارتباط برقرار کردی.»
اما این پاسخ برای استوارت کافی نبود.
شاید برای بعضی افراد همین توضیح کافی بود، اما برای او نه.
او می‌خواست بداند واقعاً چه اتفاقی افتاده است.
می‌خواست توضیحی پیدا کند که مغزش بتواند آن را بفهمد.
سؤال‌هایی داشت که باید به آنها پاسخ داده می‌شد.
و از همین‌جا مسیر جدید زندگی‌اش شروع شد:
وقت آن بود که برود و بیشتر تحقیق کند.


استورات پس از آن یک کتاب با عنوان دم و بازدم منتشر کرد.
یک وب سایت با نام بریث پاد را ساخت که به افراد در کاهش استرس از طریق موسیقی و تنفس کمک می‌نماید.
او همچنین میزبان یکی از برنامه‌های رادیو وان بی بی سی که با محوریت موضوعات بیان شده می‌پردازد.

منبع
  • ❤ 11
Post #2513 126
بعد از مرگ تیف، استوارت عملاً دیگر نمی‌توانست حتی درست فکر کند.
به‌جای روبه‌رو شدن با سوگ، خودش را درگیر کارهای عملی کرد: کمک به مادر تیف، هماهنگ کردن مراسم خاکسپاری و انجام دادن تمام کارهایی که مرگ یک انسان به جا می‌گذارد.

اما وقتی همه‌چیز تمام شد، خودش خاموش شد.
نمی‌دانست با احساساتش چه کند.
نمی‌دانست چطور باید با فقدان کنار بیاید.
یک لحظه پر از خشم بود و لحظه‌ای دیگر کاملاً خودش را از دیگران و جهان جدا می‌کرد.
او فکر می‌کرد دور کردن همه از خودش نوعی روش مقابله با غم است؛
اما در واقع همین کار باعث شده بود نتواند دوباره با جهان ارتباط برقرار کند یا جای خودش را در زندگی پیدا کند.
تصویری که سال‌ها از «آدم قوی» ساخته بود، حالا ترک برداشته بود.

استوارت همیشه خودش را آدمی منطقی می‌دانست و این ویژگی را نقطهٔ قوت خودش تلقی می‌کرد.
از دنیای عملکرد و علم می‌آمد.
جودو کار کرده بود، ریاضیات خوانده بود و بعد وارد حوزهٔ مالی شده بود.
حتی وقتی مسیر شغلی‌اش را عوض کرد و از فضای پرتنش بازار معاملات به زندگی سیار یک DJ رفت، این تغییر را هم به‌شکل کاملاً حساب‌شده انجام داده بود:
اطلاعات جمع می‌کرد،
ریسک را ارزیابی می‌کرد،
تصمیم می‌گرفت و بعد نتیجه را مشاهده می‌کرد.
این روش زندگی او بود.
اما مرگ تیف به تلخ‌ترین شکل ممکن چیزی را به او نشان داد:
این شیوه برای همه‌چیز کافی نیست.
بعضی چیزهای زندگی را نمی‌توان فقط با اطلاعات، تحلیل، ارزیابی ریسک و منطق کنترل کرد.

هشت هفته از مرگ تیف گذشته بود که استوارت، کاملاً اتفاقی، همراه مادرش وارد یک کارگاه تنفس شد.
در واقع این کارگاه هدیه‌ای بود که برای روز مادر به مادرش داده بود.
آنها کفش‌هایشان را درآوردند و وارد اتاقی شدند که نور طبیعی زیادی داشت،
سقف‌های بلند و پارچه‌ها و گلدوزی‌های رنگارنگ روی دیوارهایش دیده می‌شد.
موسیقی محیطی در فضا پخش می‌شد و گیاهان و مجسمه‌های کوچک،
به گفتهٔ استوارت، تقریباً انگار با موسیقی همراه شده بودند.
بوی چوب سوختهٔ (پالو سانتو؛ چوبی معطر که در برخی سنت‌های آیینی و معنوی برای بخور استفاده می‌شود) را هم حس می‌کرد؛ همان بویی که در جلسات درمانی تیف با آن مواجه شده بود.
زنی با لباس سفید و لبخند به استقبالش آمد و او را به حلقهٔ اشتراک گروه دعوت کرد.
استوارت نگاهی به بقیهٔ افراد انداخت و در دلش گفت:
«اوه، نه... من از این جور چیزها متنفرم.»
او طی سال گذشته آن‌قدر با درمانگران، شمن‌ها و افراد مختلفی مواجه شده بود که ادعا می‌کردند می‌توانند بیماری‌ها را به‌شکل معجزه‌آسا درمان کنند، که دیگر تقریباً هیچ تحملی برای چیزهایی که رنگ‌وبوی معنوی داشتند برایش باقی نمانده بود.
حتی وقتی یک سنگ قلب‌شکل در دستش گذاشتند و از او خواستند «نیت» خود را بیان کند، احساس معذب بودن داشت.
وقتی نوبت به او رسید، گفت:
«من استوارتم. اخیراً دوست‌دخترم را به‌خاطر سرطان از دست داده‌ام. فکر می‌کنم... قصدم این است که کمی سبک‌تر احساس کنم.»
با وجود بدبینی‌اش، حمایت و محبت افراد گروه برایش قابل‌توجه بود؛ هرچند خودش همچنان احساس جالبی نسبت به موضوع نداشت.

اما قسمت عجیب‌تر هنوز شروع نشده بود.
به او روشی برای تنفس آموزش دادند که در آن روی پشت دراز می‌کشید و به‌صورت متناوب، تنفس‌های شدید و پرقدرت انجام می‌داد و همراه آن بدنش را تکان می‌داد و صداهایی شبیه فریاد از خود درمی‌آورد.
استوارت در ذهنش تصور کرد:
«اگر تیف الان من را می‌دید...»
موسیقی‌ای که خودش آن را از جنس موسیقی‌های عضر جدید توصیف می‌کند شروع شد و همهٔ افراد اتاق شروع کردند به نفس کشیدن با شدت زیاد.
او حتی یک چشمش را باز کرد تا مطمئن شود کل ماجرا یک شوخی عجیب نیست!
اما مادرش ظاهراً داشت با تجربه همراه می‌شد.
از طرف دیگر، این کارگاه هدیهٔ خودش به مادرش بود.
بنابراین تصمیم گرفت به خاطر مادرش آنجا باشد؛ همان‌طور که مادرش در تمام این مدت به خاطر او همراهش بوده است.
پس با خودش گفت:
«فقط همراهی کن.»
و همین کار را کرد.
و بعد اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشت
پس از چند دور تنفس، لرزش و فریاد، اتفاقی افتاد که خودش آن را بسیار عجیب توصیف می‌کند.
احساس کرد چیزی شبیه جریان برق در سراسر بدنش حرکت می‌کند؛ شبیه ارتعاشی که وقتی جلوی یک بلندگوی بسیار بزرگ در یک فستیوال ایستاده‌ای احساس می‌کنی.
پشت چشم‌هایش نورها و فلاش‌هایی می‌دید.
و بعد موج عظیمی از احساسات درونش بالا آمد.
و برای نخستین بار در مدت زمانی که حتی خودش نمی‌توانست به یاد بیاورد، گریه کرد.
نه کمی.
بلکه گریه کرد، شدید گریه کرد و باز هم گریه کرد.
او احساس می‌کرد وزن غمی که مدت‌ها روی او سنگینی کرده بود در حال برداشته شدن است.
  • ❤ 5
  • 🕊 5
Post #2512 108
سه بار دستش را فشردم.
این رمز بین ما بود:
«من اینجا هستم. اهمیت می‌دهم. دوستت دارم.»


اما وقتی آن طرف میز به پزشکی نگاه می‌کردم که داشت یادداشت‌هایش را می‌خواند، خودم تقریباً نفس نمی‌کشیدم. زانویم بی‌قرار بالا و پایین می‌رفت.

فقط چند ماه قبل، دوست‌دخترم، تیف، متوجه یک توده به اندازهٔ یک نخود روی سینه‌اش شده بود. تا آن روز، داشتیم بهترین روزهای زندگی‌مان را می‌گذراندیم. او ۳۰ ساله بود، فعال حوزهٔ مد و آدمی سرزنده و سرخوش. من ۳۱ ساله بودم؛ یک دی‌جی که تقریباً هیچ نگرانی‌ای در دنیا نداشت.

اما ناگهان سرطان وارد زندگی‌مان شد و همه‌چیز را به‌هم ریخت.

حالا در بخش سرطان‌شناسی مرکز پزشکی UCLA در لس‌آنجلس، ساکت نشسته بودیم و منتظر بودیم متخصص نتیجه را به ما بگوید.
شاید فقط چند ثانیه طول کشید تا پزشک حرف بزند، اما برای من مثل چند ساعت گذشت.
نفس عمیقی کشید و خودش را برای چیزی که می‌خواست بگوید آماده کرد:
«اسکن‌ها تأیید می‌کنند که سرطان متاستاز داده است. ما تومورهایی در کبد، طحال و مغز پیدا کرده‌ایم.»

فرهنگ غربی چندان به ما یاد نمی‌دهد که وقتی هنوز زنده‌ایم، با مرگ روبه‌رو شویم. بنابراین وقتی می‌فهمی ممکن است کسی که دوستش داری بمیرد، پردازش این واقعیت بسیار سخت است.

من همان کاری را کردم که همیشه انجام داده بودم:
نشانه‌های ضعفم را پنهان کردم.
احساساتم را دفن کردم.
و به تنها روشی که بلد بودم با شرایط کنار آمدم:
قوی باش.
محکم باش.

به تیف نگاه کردم.
اشک در چشمانش جمع شده بود.
گفتم:
«ما شکستش می‌دیم.»

قوی بودن برای من چیز تازه‌ای نبود.
در اسکاتلند بزرگ شده بودم و یک خرس عروسکی داشتم که اسمش «تاف تد» بود؛ یعنی تدِ سرسخت.
و پوسترهای راکی روی دیوار اتاقم رخنمایی می‌کردند.

از چهار سالگی جودو تمرین می‌کردم و در شانزده‌سالگی کمربند مشکی گرفتم.
سال‌ها قهرمان اسکاتلند بودم.
زندگی‌ را این‌طور می‌دیدم.
سرطان هم فقط یک حریف دیگر بود.

تیف اهل تایوان بود، اما در نیویورک بزرگ شده بود.
باهوش بود، فوق‌العاده کتاب‌خوانده و خیابان‌دیده.
بلد بود چطور از پس زندگی بربیاید.

ما با هم مصمم بودیم ثابت کنیم پزشکان اشتباه می‌کنند.
در یک سال بعد، هر کاری که از دستمان برمی‌آمد انجام دادیم.
از لس‌آنجلس به نیویورک رفتیم.
از لندن به تایپه سفر کردیم.
دنبال درمان گشتیم.
با متخصصان، مشاوران و پزشکان مختلف دیدار کردیم.
حتی سراغ درمانگران، شمن‌ها و راهبان هم رفتیم.

به هم قول داده بودیم ذهنمان را باز نگه داریم و هر چیزی را که ممکن است کمک کند امتحان کنیم.

اما ظاهراً هیچ‌چیز جواب نمی‌داد.
و وضعیت جسمی تیف شروع به وخیم‌تر شدن کرد.

سپس، شش ماه بعد، اتفاقی رخ داد که برای ما معجزه‌آسا به نظر می‌رسید.

به نظر می‌رسید ترکیبی از شیمی‌درمانی و جراحی، آبمیوه‌درمانی و مدیتیشن دارد جواب می‌دهد.
تیف شروع کرد به بهبود پیدا کردن.
پزشکان می‌گفتند چیزی شبیه این ندیده‌اند.
انگار او از لبهٔ مرگ داشت برمی‌گشت.
تومورهای مغزی‌اش ناپدید شده بودند.
تشنج‌هایش متوقف شده بود.
و لبخندش دوباره برگشته بود.

انگار چیزی که هیچ پزشکی جرئت نکرده بود ممکن بداند،
اینکه تیف واقعاً بهتر شود،
داشت اتفاق می‌افتاد.

اما چندی بعد، وقتی برای مدت کوتاهی از کنار تختش دور شده بودم،
چهار تماس ازدست‌رفته و پیامی از مادر تیف دیدم.
قلبم فرو ریخت.
قبل از اینکه پیام را باز کنم، یک جورهایی می‌دانستم چه نوشته است:
«هرچه سریع‌تر برگرد. قلب تیف از کار ایستاده.»

و بعد:
«پزشکان دیگر نمی‌توانند کاری انجام دهند.»
۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۶ بود.
تیف در روز ولنتاین آخرین نفسش را کشید.
  • 🕊 5
  • ❤ 4
Post #2511 114
🔮مثال موردی
چگونه تمرین تنفس زندگی من را تغییر داد

استوارت سندمن
  • ❤ 6
Post #2510 140
روز دوازدهم از ماه دوم از پویش #همنفس

#تنفس پیش از آنکه بر بیرون تاثیرگذار باشد
بر روی خود فرد تاثیر خواهد گذاشت

عمل «بو کشیدن» بدون وجود بو هم مغز را فعال می‌کند

یک مطالعه کلاسیک در Nature در سال ۱۹۹۸ نشان داد جریان هوا هنگام Sniffing (بو کشیدن؛ دم فعال از بینی برای بررسی محیط شیمیایی) حتی زمانی که هیچ ماده بوداری وجود ندارد، نواحی خاصی از مغز را فعال می‌کند. این فعالیت عمدتاً در Piriform Cortex (قشر پیریفورم؛ یکی از مراکز اصلی پردازش بویایی) و بخش‌هایی از قشر پیشانی و اوربیتوفرونتال دیده شد. در مقابل، وجود خودِ ماده بودار شبکه متفاوتی از نواحی مغزی را فعال می‌کرد. بنابراین «تنفس از راه بینی» خودش یک ورودی حسی به مغز محسوب می‌شود و صرفاً حامل مولکول‌های بو نیست.

لینک مقاله

یک جلسه تنفس عمیق می‌تواند ماندگاری یک مهارت حرکتی را افزایش دهد

مطالعه‌ای در Scientific Reports در سال ۲۰۱۶ به جای حافظه کلامی، Motor Memory (حافظه حرکتی؛ توانایی نگه‌داشتن و بازیابی مهارتی که بدن آموخته است) را بررسی کرد. افراد پس از یادگیری یک مهارت حرکتی، ۳۰ دقیقه تمرین تنفسی انجام دادند و عملکرد آنها با گروه استراحت مقایسه شد. گروه تنفس توانست مهارت را هم بلافاصله و هم ۲۴ ساعت بعد بهتر حفظ کند. جالب‌تر اینکه وقتی تمرین تنفسی بعد از اولین آزمون حافظه انجام شد نیز بهبود در ماندگاری ۲۴ ساعته مشاهده شد.

لینک مقاله
Nature Sniffing and smelling: separate subsystems in the human olfactory cortex Nature - Sniffing and smelling: separate subsystems in the human olfactory cortex
  • ❤ 4
Post #2509 138
حتی اگر در زندگی در یک مرحله‌ی ثابت مانده باشیم،
آن چیز «بیشتر»ی که می‌خواهیم ممکن است فقط این باشد:
«لطفاً زمان بیشتری برای ماندن در اینجا به من بده!»
مهم نیست چه «بیشتری» می‌خواهیم؛
ما همین حالا شایسته‌ی عشق هستیم.

آن «بیشتری» که می‌خواهیم، هرچه باشد، انگیزه‌ای است برای اینکه به رشد کردن و شناخت عمیق‌تر خودمان به‌عنوان موجوداتی الهی ادامه دهیم.

و درباره‌ی تمرین معنوی، چیزی را پیدا کنید که برای شما شبیه عشق باشد، کمک کند ارتباطتان را با آن عشق قدرتمند و یگانه احساس کنید و تا زمانی انجامش دهید که به شما در یافتن این ارتباط کمک می‌کند.

آنچه از شکل و قالب مهم‌تر است، جوهر و معنای آن است؛ تعهد ما برای ارتباط با عشق.

همگی بسیار شایسته‌تر و زیباتر از آن چیزی هستید که حتی می‌توانید تصور کنید!

هفته‌ای سرشار از برکت داشته باشید.
با عشق،
اَن
  • ❤ 8
  • ❤‍🔥 5
  • 😇 2
Post #2508 127
در اینجا چند راه عملی وجود دارد که می‌توانید با کافی بودن و شایسته‌ی عشق بودن خودتان به صلح برسید و در همین فضا، یک «تمرین معنوی» پیدا کنید که به بخشی طبیعی و یکپارچه از زندگی‌تان تبدیل شود.

۱. من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم

این جمله را جایی بگذارید که مرتب ببینیدش.

من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
این نیت یا جمله ی تاییدی نیست. این چیزیست که هستید.
هر بار که خودتان را سرزنش کردید، دست‌هایتان را روی قلبتان بگذارید و این جمله را سه بار بگویید:
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.

هیچ جادویی در عدد سه وجود ندارد؛ اما تکرار همراه با احساس، به مغز کمک می‌کند مسیرهای عصبی‌اش را دوباره تنظیم کند.

 «چه خرابکاری‌ای کردم! گند زدم تو هه چی!»

من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.

«هیچ کاری نمی‌کنم. احساس می‌کنم بی‌فایده‌ام.»

من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.

«ولش کرده‌ام. خیلی خسته‌ام / وزنم زیاد شده / بی‌حالم...»

من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.
من شایسته‌ی عشق هستم، چون وجود دارم.

اینجا داریم تلاش می‌کنیم مسیرهای ذهنی‌مان را دوباره تنظیم کنیم.

۲. من ارزشمندم، چه بتوانم آن را ببینم و چه نتوانم


حالا می‌خواهیم ارزش خودمان را به رسمیت بشناسیم.
دوباره، وقتی شروع کردید به گفتن اینکه بی‌فایده‌اید، هدفی ندارید یا آن‌قدر خسته‌اید که نمی‌توانید تغییری ایجاد کنید، مکث کنید.

دست‌هایتان را روی قلبتان بگذارید و با مهربانی سه بار تکرار کنید:
امر الهی ارزش مرا می‌داند، حتی وقتی خود انسانی‌ام آن را نمی‌بیند.
امر الهی ارزش مرا می‌داند، حتی وقتی خود انسانی‌ام آن را نمی‌بیند.
امر الهی ارزش مرا می‌داند، حتی وقتی خود انسانی‌ام آن را نمی‌بیند.

به آن اعتماد کنید.

۳. معنویت عشق را مرتب تمرین کنید


می‌خواهیم منظم بودن در مقام موجوداتی معنوی را تمرین کنیم، حتی اگر یک «تمرین معنوی» مشخص نداشته باشیم.

چیزی پیدا کنید که بتوانید مرتب انجام دهید و برای خودتان حس ارتباط با عشق ایجاد کند.

درباره‌ی زنی خوانده بودم که بعد از مرگ همسرش، برای آرام کردن اندوهش هر روز یک کیک می‌پخت.

این، تمرین معنوی او بود.
کیک را با عشق می‌پخت و آن را به کسب‌وکارهای محلی می‌برد تا روزشان را زیباتر کند.
این ارتباط او با دیگران در نهایت تأثیر عمیقی ایجاد کرد.
او سرانجام یک کسب‌وکار راه انداخت.
تمرین معنوی او تبدیل به پایه و اساس زندگی جدیدش شد.

برای بعضی‌ها، تمرین معنوی یعنی سگشان را به پیاده‌روی ببرند، از صبح لذت ببرند، فهرست کارهای روزانه‌شان را به خدا بسپارند و با لبخند به غریبه‌ها سلام کنند.

برای بعضی‌ها، تمرین معنوی یعنی چشم‌هایشان را ببندند، نفس بکشند و اجازه دهند عشق فرشتگان و عشق الهی وجودشان را در بر بگیرد.

ممکن است انجام دادن یا گفتن یک کار مهربانانه در هر روز باشد.
ممکن است خواندن یک ترانه‌ی مورد علاقه باشد یا ایجاد یک عادت برای قدردانی.

برای بعضی‌ها، تمرین معنوی باغبانی، خلق کردن یا مراقبت از یک سالمند است.
 
راه‌های ابراز عشق بی‌نهایت متنوع‌اند.


و هر کدام از این راه‌ها، وقتی به‌طور منظم انجام شوند،
تبدیل می‌شوند به شیوه‌ای برای تجربه‌ی ارتباط ما با آن عشق یگانه‌ای که در وجود تمامی ما زندگی می‌کند.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که برای چیزی که تولید می‌کنیم،
بیشتر از خودِ وجودمان ارزش قائل است.
بیشتر به خاطر کاری که «انجام می‌دهیم» پاداش می‌گیریم تا به خاطر اینکه چه کسی هستیم.
کسانی که خودشان نمی‌دانستند چقدر ارزشمندند، احساس بی‌ارزشی را به ما یاد دادند.

اما حالا به اطلاعاتی دسترسی داریم که نسل‌های قبلی نداشتند.
ما بیشتر می‌دانیم؛ پس می‌توانیم بهتر عمل کنیم.
تمامی ما بسیار بیشتر از «کافی» هستیم.
وقت آن رسیده که این را بپذیریم.

همیشه درون ما یک میل ذاتی برای انجام دادن بیشتر و بیشتر شدن وجود خواهد داشت.

ممکن است بخواهیم کار خوب بیشتری انجام دهیم، پول بیشتری دربیاوریم، بیشتر استراحت کنیم، مرتب‌تر، مهربان‌تر، سالم‌تر یا خلاق‌تر باشیم، بیشتر یاد بگیریم و غیره.

گاهی آن چیز «بیشتر»ی که می‌خواهیم، فقط آرامش بیشتر است.
  • ❤ 14
  • 👍 2
Post #2507 115
ما همیشه شایسته‌ی عشق هستیم.
فقط باید خودمان را روی آن برنامه تنظیم کنیم.
و وقتی در زندگی با چالشی روبه‌رو می‌شوید،
معنایش این نیست که به اندازه‌ی کافی «معنوی» نبوده‌اید.

زندگی اتفاق می‌افتد.
وسایل مکانیکی خراب می‌شوند.
آدم‌ها همیشه قابل اتکا نیستند.
سیستم‌ها تغییر می‌کنند.
شما شکست نخورده‌اید.
زندگی سپری می‌شود.
اتفاقات اتفاق می‌افتند.
آدم‌ها همان کسی هستند که هستند.

و ما می‌توانیم انتخاب کنیم که با عشق از میان این شرایط عبور کنیم یا در خودسرزنشی و مقصر دانستن دیگران فرو برویم.

بهتر است هر چیزی را که سر راهمان قرار می‌گیرد،
با بیشترین میزان عشقی که می‌توانیم، پشت سر بگذاریم.

این کار زندگی را مهربان‌تر و بسیار آسان‌تر می‌کند.

و وقتی هیچ کاری تولید نمی‌کنید، این هم می‌تواند انواع مسائل مربوط به ارزشمندی را در شما فعال کند.

هر هفته آدم‌هایی را می‌بینم که می‌گویند احساس می‌کنند بی‌هدف یا بی‌فایده‌اند؛ خودشان را به خاطر نداشتن انرژی، بیشتر استراحت کردن یا دیگر اهمیت ندادن به چیزهایی که قبلاً برایشان مهم بوده، سرزنش می‌کنند.

هر بار، فرشتگان با عشق با آنها روبه‌رو می‌شوند.
زندگی درباره‌ی چیزی که تولید می‌کنیم نیست.

دستاورد داشتن، وقتی از روی الهام باشد، می‌تواند لذت‌بخش باشد.

می‌تواند وسیله‌ی امرار معاشمان باشد.
می‌تواند به ما احساس هدفمندی بدهد.

اما ارزش بسیار بیشتری در صرفا بودنِ ما و در لحظه‌ی حال بودن وجود دارد.

ما حتی اگر هیچ چیزی تولید نکنیم، شایسته‌ی عشق هستیم.


و کارهایی که انجام می‌دهیم یا چیزهایی که تولید می‌کنیم،
وقتی با عشق انجامشان می‌دهیم،
برای روح خودمان و تمام ارواح ارزش بسیار بیشتری پیدا می‌کنند.

ما وقتی کودکی در حال استراحت یا بازی است، نمی‌گوییم بی‌فایده است.
شاید وقت آن رسیده که همین لطف و مهربانی را با کودک درون خودمان هم داشته باشیم.
«خوب استراحت کن عزیزم. دوستت دارم. بله، برو بازی کن. می‌خواهم عاشق زندگی‌ات باشی. تو کافی هستی.»

به ما یاد نداده‌اند با خودمان با محبت حرف بزنیم؛
اما برای این کار فقط به تمایل نیاز داریم،
حتی قبل از اینکه برایمان راحت و طبیعی شود.

حال روحی، حال‌وهوای انرژی و تجلی‌هایی که در پی آن می‌آیند، بسیار بهتر خواهند بود.

چند سال پیش، بالاخره واقعاً این حقیقت را پذیرفتم که من انرژی‌ای هستم که در حال تجربه کردن است.

از پست گذاشتن روزانه در شبکه‌های اجتماعی خسته شده بودم و وقتی حسابم هک شد، آن را بهانه‌ای قرار دادم تا دیگر این کار را به‌طور منظم انجام ندهم.

شروع کردم به کار کردن روی پروژه‌هایی کاملاً سرگرم‌کننده که در مقایسه با خیلی از کارهایی که در طول دوران حرفه‌ای‌ام انجام داده‌ام، شاید بی‌اهمیت به نظر برسند.

کتاب‌های رنگ‌آمیزی؟
کلیپ‌آرت؟
کیت‌های جشن تولد دایناسور صورتی؟
(کلیپ آرت: به تصاویر از پیش طراحی شده‌ای گفته می‌شود که به راحتی قابل استفاده در پروژه‌های خلاقانه‌ی مختلف هستن چه به صورت فیزیکی چه به صورت مجازی-مترجم)

این کارها را من انجام می‌دادم؛
زنی که انرژی‌ای معجزه‌آسا را کانال کرده بود،
در کنفرانس‌هایی در کنار آدم‌های مشهور سخنرانی کرده بود
و ظاهراً داشت در مسیری حرکت می‌کرد که تبدیل به یک معلم معنوی سرشناس شود.

بله! من این را انتخاب کردم.
انتخاب کردم که حتی برای یک مربی معنوی هم مسیر سنتی را دنبال نکنم.
در مقطعی امکان بستن قرارداد انتشار یک کتاب برایم وجود داشت، اما انتخاب کردم که آن مسیر را هم دنبال نکنم.

در چند کنفرانس نسبتاً بزرگ سخنرانی کردم، از آن لذت بردم و بعد تصمیم گرفتم که در بیشتر مواقع، زندگی آرام‌تر در خانه را بیشتر دوست دارم.

چه کسی می‌داند آینده چه تغییراتی خواهد کرد؟
فعلاً اینجایی که هستم خوشحالم.
ما خودمان تصمیم می‌گیریم زندگی‌مان چگونه پیش برود.
می‌توانیم تا وقتی از چیزی لذت می‌بریم،
دوستش داشته باشیم و وقتی چیز تازه‌ای خواستیم، مسیرمان را تغییر دهیم.
زندگی کردن به این شکل، زندگی را تازه و هیجان‌انگیز نگه می‌دارد.
من هیچ‌وقت دقیقاً نمی‌دانم قدم بعدی‌ام چه خواهد بود.

تمامی ما شایسته‌ی تمام عشقی هستیم که جهان به ما عرضه می‌کند؛
و این عشق تقریباً همیشه بیشتر از چیزی است که خودمان حاضر به دریافتش هستیم.

وقتی زندگی سخت می‌شود، ما شایسته‌ی آرامش و مهربانی هستیم.

حتی اگر کسی اطرافمان نباشد که اینها را با ما تقسیم کند، می‌توانیم آنها را خودمان به خودمان هدیه بدهیم.

و فارغ از اینکه هر روز چگونه تصمیم می‌گیرید عشق را تجربه یا ابراز کنید، چه با یک چُرت روی مبل، چه قدم زدن با سگتان، همین کافی است.

عشق، عشق است؛ مهم نیست چگونه آن را ابراز می‌کنیم.

زندگی معنوی و الهی است، چه روح خودمان را احساس کنیم و چه نکنیم.
  • ❤ 9
  • 🥰 3
Post #2506 118
پیام اَن

سلام به همه،
این موقع از سال همیشه به من یادآوری می‌کند که همان‌طور که طبیعت فصل‌های خودش را دارد، ما هم فصل‌های خودمان را داریم.

وقتی تابستان گرمایش را رها می‌کند و جای خود را به شب‌های خنک و تازه‌ی پاییز می‌دهد، ما اینجا در آریزونا دسته‌جمعی نفسی از سر آسودگی می‌کشیم.

گرمای تابستان را بخشی از زندگی در کویر می‌دانیم،
اما همین که شب‌ها کمی خنک‌تر می‌شوند،
خودش دلیلی برای جشن گرفتن است.

وقتی دما به زیر ۱۰۰ درجه فارنهایت،
یعنی حدود ۳۸ درجه سانتی‌گراد می‌رسد،
مردم به‌وضوح پرانرژی‌تر می‌شوند.

بیشتر بیرون می‌رویم،
در باغچه‌ها چیزهایی می‌کاریم
و به کارهایی رسیدگی می‌کنیم که در گرمای تابستان حوصله‌شان را نداشتیم.

حیوانات برای پیاده‌روی التماس می‌کنند.
حسی از انتظار و هیجان برای فصل تعطیلات پیش رو وجود دارد.
شاید پاییز بیش از هر فصل دیگری میل به تغییر را در ما بیدار می‌کند.

برای خیلی از ما،
پاییز یعنی برگشتن به مدرسه،
آشنا شدن با دوستان جدید،
پوشیدن لباس فرم یا لباس‌های تازه،
جلد کردن کتاب‌ها،
تراشیدن مدادها و چشم‌انتظار ماجراهای تازه بودن.

البته بعضی سال‌ها بیشتر شبیه یک کابوس بود!

اما در هر حال، تغییر فصل‌ها به ما یادآوری می‌کنند که زندگی به حرکت خود ادامه می‌دهد و همیشه چیز تازه‌ای با خود می‌آورد.
برای من، امسال چیزهای مختلفی با خودش آورده: خانه‌ای که با کدوحلوایی‌ها، روح‌ها و ریسه‌های برگ پاییزی تزئین شده، چمن‌های مخصوص زمستان در حیاط و امسال یک شادی تازه:

مارشمالوهای افرا از Trader Joe's در قهوه‌ی هر صبحم!
(تِرِیدِر جوز یک فروشگاه اینترنتی در آمریکاست-مترجم)

همین چیزهای کوچک‌...
با وجود تمام لذت‌های شگفت‌انگیز و کوچک زندگی،
خیلی راحت در مشکلات فعلی گیر می‌افتیم.

و وقتی نمی‌دانیم چطور مشکلاتمان را حل کنیم یا حوصله‌ی اقدام کردن نداریم،
معمولاً شروع می‌کنیم به سرزنش کردن خودمان.

هر روز پیام‌های ناگفته و عظیمی از اطراف به ما می‌رسند که می‌گویند برای اینکه ارزشمند باشیم، باید چیزی تولید کنیم.

قرار است از تمامی مشکلات دوری کنیم چون «معنوی» هستیم و وقتی با چالشی روبه‌رو می‌شویم، یک جورهایی احساس می‌کنیم شکست خورده‌ایم.

قرار است قضاوت‌گر نباشیم،
اما وقتی لازم است بین چیزها تشخیص دهیم و انتخاب کنیم، گیج می‌شویم.

قرار است «ارتعاش بالایی» داشته باشیم و وقتی نداریم،

یک بار دیگر احساس گناه روی دوشمان گذاشته می‌شود.

حقیقت این است که، همان‌طور که فرشتگان می‌گویند:
«همین‌طور که هستیم کامل هستیم،
حتی در حالی که به سوی بیشتر شدن و رشد کردن پیش می‌رویم!»

پس وقتی احساس نمی‌کنید در «ارتعاش بالا» هستید،

باز هم از نور الهی ساخته شده‌اید.
فقط در آن لحظه آن را احساس نمی‌کنید.

برگشتن به حال‌وهوای بهتر به این معنا نیست که باید بیشتر شایسته شویم تا جهان به ما پاداش بدهد.
بیشتر شبیه این است که ایستگاه رادیویی‌تان را عوض کنید تا بتوانید روی یک برنامه‌ی بهتر تنظیم شوید.
  • ❤ 10
  • 👍 2
Post #2505 124
و می‌توانید این ارتباط را هم در چیزهایی که از نظر خودتان معنوی و اسرارآمیزند تجربه کنید و هم در چیزهایی که کاملاً عادی و روزمره به نظر می‌رسند.

همه‌چیز یک تمرین معنوی یا الهی است.
همه‌چیز ارزشمند است.

هر لحظه فرصتی شگفت‌انگیز برای تجربه‌ی ارتباطتان با امر الهی و ارزش ذاتی خودتان در اختیارتان می‌گذارد.

عشق یعنی عشق در تمام شکل‌های بی‌شمار و معجزه‌آسایش با خودش در تعامل باشد.
شما از همین عشق ساخته شده‌اید.
هر چیز دیگری نیز همین‌طور.

چه نفس بکشید،
چه مسواک بزنید،
چه دست‌هایتان را بشویید،
ظرف‌ها را بشویید یا زباله‌ها را بیرون ببرید،
امر الهی با امر الهی در تعامل است.
تمام زندگی الهی است.

بنابراین سؤال از:
«آیا می‌توانم زمان بیشتری برای یک تمرین معنوی پیدا کنم؟»

تبدیل می‌شود به :
«آیا می‌توانم اجازه دهم روحم عشق را در هر لحظه پیدا کند؟
آیا می‌توانم این عشق را به سطح بیاورم؟
آیا می‌توانم در حالی که زندگی روزمره‌ام را می‌کنم، به دنبال عشق بگردم و آن را ببینم؟»


غرق کردن خود در بیشترین میزان عشقی که می‌توانید در هر لحظه تجربه کنید،
بزرگ‌ترین تمرین الهی است.


می‌توانید این کار را در هنگام نفس کشیدن انجام دهید،
یا هنگام رانندگی به سمت محل کار،
در حالی که با شگفتی و قدردانی از ماشینتان و از موسیقی که در حال پخش است لذت ‌می‌برید.

می‌توانید در هر جا و هر زمان این ارتباط را تجربه کنید،
یا زمانی که سرشار از سعادت و پاکیِ عشق سگتان هستید.

وقتی تمامی این کارها با عشق انجام شوند،
ارزش معنوی‌شان یکسان است.


همه‌چیز به یک اندازه معنوی و الهی است.


این چیزی است که برای ذهن بشر سخت است بپذیرد،
اما بارها و بارها این را خواهیم گفت:
عشقی که با آن کاری را انجام می‌دهید،
حتی از خودِ کاری که انجام می‌دهید مهم‌تر است.


استادان شما این را گفته‌اند.
ما هم این را گفته‌ایم.

با این حال، پذیرفتن این حقیقت هنوز دشوار است که از نظر ارتعاشی،
هر کاری که با عشق انجام شود،
نوعی خدمت الهی،
ارتباط الهی و تمرین معنوی-الهی است.

پس حرف آخر ما با شما این است:
«کمی سبک‌تر و شُلتر بگیرید!»

واقعاً هم همین‌طور؛
دست از بحث و جدل درباره‌ی ناشایستگی و به‌اصطلاح کمبودهایتان بردارید.

ارزش خودتان و ارزش ذاتی‌تان را بپذیرید؛
اینکه چیزی کمتر از تجلیِ آگاهی‌ای نیستید که بی‌اندازه عشق می‌ورزد،
جهان‌ها را خلق می‌کند و همراه با شما زندگی را تجربه می‌کند،
هر طور که شما انتخاب کنید آن را زندگی کنید.

نگران تمرین معنوی‌تان نباشید؛
معنویت‌تان، یعنی عشق‌تان را هر زمان و هر جا که می‌توانید زندگی کنید.

شما همیشه شایسته‌ی عشق بوده‌اید.

همان‌طور که خودتان می‌دانید،
شما موجوداتی الهی هستید که در حال ‌#تجربه‌ یک زندگی انسانی‌اند.


شما همین حالا کافی هستید و همیشه هم کافی بوده‌اید.
شما همین حالا معنوی و الهی هستید و همیشه هم بوده‌اید.

آرام باشید، دوستان عزیز.

به خودتان اجازه دهید بیشتر از زندگی‌تان لذت ببرید،
عشقی را که همین حالا وجود دارد ببینید و جست‌وجو کنید،
و شاهد باشید که چگونه عشق بیشتری در زندگی‌تان شکوفا می‌شود.

خداوند شما را برکت دهد!
ما شما را بی‌نهایت دوست داریم.
فرشتگان
  • ❤ 11
  • ❤‍🔥 7
  • 🙏 2
Post #2504 152
پیام فرشتگان
چنل از اَن آلبرز
ارائه شده در ۱۲ مهر ۱۴۰۵

دوستان عزیزم،
ما شما را بی‌نهایت دوست داریم.

قلب‌های زیبای شما ما را عمیقاً تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و الهام‌بخش ماست.

خیلی از شما آرزو دارید ارتباط عمیق‌تری با سرچشمه‌ی وجودتان داشته باشید. خیلی‌هایتان تلاش می‌کنید با عشق زندگی کنید. بسیاری از شما، چه خودتان بدانید و چه ندانید، همین حالا هم فعالانه در ساختن جهانی مهربان‌تر و سرشارتر از عشق نقش دارید.

حضور شما، قلب شما، عشق شما مهم است.


شما کارهای بسیار زیادی را به‌خوبی انجام می‌دهید؛ اما وقتی خودتان را سرزنش می‌کنید، بیش از حد به خودتان فشار می‌آورید یا احساس می‌کنید به اندازه‌ی کافی خوب نیستید، با چالش روبه‌رو می‌شوید.

ما تلاش می‌کنیم شما را به سوی زندگی در جریان لطف و آرامش هدایت کنیم، اما این انرژی‌های خودسرزنش‌گر مثل «پارازیت روی خط» عمل می‌کنند و اجازه نمی‌دهند راهنمایی درونی‌تان را بشنوید.

اگر با خودتان سخت‌گیر باشید، ممکن است زندگی هم همان ارتعاش را با شما بازتاب دهد و برایتان سخت‌تر شود.

راه‌حل ساده‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید:
با خودتان مهربان باشید.
بدانید که کافی هستید.
خوبی‌هایی را که انجام می‌دهید ببینید و به رسمیت بشناسید.


نورافشانان عزیز، وقتی این همه آشفتگی و اختلاف را در جهان می‌بینید، به‌راحتی دلسرد می‌شوید.

تمامی شما آرزو دارید برای زمین، بشریت و دیگران در زندگی‌تان کار بیشتری انجام دهید؛ اما از نگاه ما، شما همین حالا، هر روز، سهم بزرگی از صلح، عشق و هماهنگی روی این سیاره دارید.

ممکن است امروز با کنار کشیدن ماشینتان، کمک بزرگی به راننده‌ی بی‌صبری کرده باشید که در ترافیک لازم داشت جلوی شما وارد خط شود.

گاهی نیز هیچ‌وقت نخواهید فهمید کمک که شما چگونه به بار نشسته است. شاید لذت بردن از یک وعده غذای خوب برای کسی فراهم کرده که داشتن غذا برایش بدیهی نیست، یا کمک شما چه آرامشی به فردی داده که پس از یک حادثه یا فاجعه به حمایت نیاز داشته است.

شاید هرگز تأثیر کارتان را نبینید؛ اما تمامی آنها اهمیت دارند.
ممکن است وقتی تصمیم گرفتید با فردی عصبانی وارد بحث نشوید، سهم مهمی در صلح جهانی داشته باشید.

عزیزان، شما در هر لحظه در خیر و نیکیِ کل هستی سهم دارید.

شما به زمین نیامده‌اید که تمامی مشکلات را حل کنید،
یا حتی روح دیگری را نجات دهید یا درست کنید.


شما آمده‌اید که
عشق بورزید،
خلق کنید،
الهام ببخشید
و شاید با انرژی سرشار از عشق خود بر دیگران اثر بگذارید؛
اما هرگز مسئول تغییر دادن ارتعاش فرد دیگری نبوده‌اید.

عشق شما کافی است.
مهربانی شما بیش از اندازه کافی است.

اینکه حتی وقتی دیگران خودشان را پایین می‌آورند،
شما حاضر نباشید خودتان را تا آن سطح پایین بیاورید،
نیروی قدرتمندی از حقیقت است.

کارهایی که از صمیم قلب انجام می‌دهید،
قلب دیگران را آرام می‌کند.

اما عزیزان، کاری را که انجام می‌دهید،
انجام دهید چون انجام دادنش از درون تان می‌جوشد؛
و بدانید که همین کار کافی است.

اگر هیچ کاری جز این نمی‌کردید که با آرامش روی مبلتان بنشینید،
باز هم در آرامش این سیاره سهم داشتید.

حتی اگر با خشم و ناکامی زندگی می‌کردید،
که البته تجربه‌ی خوشایندی از زندگی برایتان ایجاد نمی‌کرد،
باز هم کودی برای این میدان فراهم می‌کردید
تا دیگران بتوانند از آن برای رشد کردن استفاده کنند!

شما نمی‌توانید از اثر گذاشتن بر این میدان فرار کنید، حال هر طور که زندگی کنید.

پس می‌توانید این سؤال را کنار بگذارید و به‌جایش از خودتان بپرسید:
«می‌خواهم چگونه زندگی کنم؟
از چه چیزهایی لذت می‌برم؟
دوست دارم چه احساسی داشته باشم؟»


ممکن است گلدوزی‌ کردنتان همان مراقبه‌ا‌ی باشد که انجام می‌دهید.

ممکن است قدم زدن با سگ محبوبتان فرصتی باشد برای اینکه کمی مهربانی را با غریبه‌ها تقسیم کنید.

کار کردن روی ماشین یا خانه‌تان شاید به ارتعاش نظم و زیبایی روی زمین کمک کند.

بعضی از مشارکت‌های شما در زندگی قابل مشاهده‌اند و بعضی نامرئی؛
اما ارزششان برابر است و البته تمامی آنها ارزشمندند.

با این موضوع به صلح برسید.
شما کافی هستید.
همیشه کافی بوده‌اید؛ فارغ از اینکه در زندگی انسانی‌تان چه کسی این را فهمیده باشد یا نه.

احساس «به اندازه‌ی کافی خوب نبودن» اغلب باعث می‌شود به خاطر اینکه زمان بیشتری را صرف تمرین‌های معنوی نمی‌کنیم، احساس گناه کنیم.

ما کاملاً از اینکه هر کاری را که باعث می‌شود ارتباط ذاتی‌تان با امر الهی را احساس کنید انجام دهید حمایت می‌کنیم؛ اما هرگز شما را ناقص، کم‌مایه یا جدا از امر الهی نمی‌بینیم، چه کاری انجام بدهید و چه ندهید.

اما این‌طور نیست.
شما هرگز نمی‌توانید از امر الهی جدا باشید.
  • ❤ 11
  • ❤‍🔥 6
  • 😇 2
Post #2503 220
HATHORS 71 meditationکانال تلگرامی سفر به خانه
مراقبه‌ی صوتی شادیِ برکتها

به درخواست تام کنیون از انتشار این فایل صوتی در کانال یا گروه دیگر خودداری نمایید.

از این فایل فقط و فقط برای خود استفاده کنید.

از این فایل به عنوان یک فایل صوتی در پس زمینه‌ی یک خوانش یا هر عنوان دیگری که قرار است در دسترس عموم قرار گیرد، استفاده ننمایید.

برای استفاده‌ی شخص یا اشخاص دیگر، لینک پست یا کانال را برای آن فرد یا افراد ارسال نمایید.

کانال تلگرامی سفر به خانه
  • ❤ 15
  • 🕊 2
  • 🥰 1
Older posts →

About this channel

How can I read @journey_to_home without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for سفر به خانه: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does سفر به خانه have?
سفر به خانه (@journey_to_home) has 1.14K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does سفر به خانه know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →